آسمــــان شلمچــه
ستــاد گرامیداشت بسیــجی شهیــــد حاج عبــّاس اسفنــدیاری
امضا : سرگردان شلمچه چهارشنبه 1 مرداد1393

 

کُجـای ِ راه را ...
نمـی دانـم ! ...

شـایـد پُشـت ِ جمـلات ِ ...

" وِلِـش کـن بـابـا " ...

" اصـلاً بـه مـن چـه " ...

و شـایـد هـم ...
نخـواسـتیـم ...

یعنـی دلمـان نخواست مثـل ِ شُمـا پـاک و بی ریـآ باشیـم ...

خواسـتیـم بـه بِطلالـه رویـم ...

بـه ناکُجـا آبـاد ِ دُنیـا ...

بـه زر و زیـور ِ پُرفـریـب ِ دُنـیـا دل باختیـم ...
غافـل از اینـکـه ؛

جـایـی کـه " تـــو " هسـتی ...
همـانجـا کـه آغـوش ِ گـرم خُـداست ...

همـه چیـز بـه وُفـور هسـت ...

و ایـن مـن و مـای ِ سرگشـتـه ایـم کـه مـات ِ بـازی ِ روزگـار شـدیم ...!

 

 

تـــو خـــودت را یافتــــی و خـــــُـدایت را...

دریــــغ و دَرد... مــــا خودمــــان را

هــــم  گــُم  کَــــرده ایم..!

 

 

گرامی باد دوم مــــرداد

سالروز شهادت مــَـرد خــُـــدا بسیجی شهیــــد حاج عبــاس اسفنــــدیاری

(شهادت هنر مردان خداست . امام خمینی ره )

 شادی روح مطهرش صلوات

 

 

 

 


...:

1. بـا کُـدام دسـت نـوشتـه  و شـعـر می توان شَــرمسـاری را پنهـان کرد !
در تـوان ِ مـن نیسـت ..

فقـط الـتـمـاس ِ دُعـا دارم ..
تـا شـایـد اثـر کنـد در دل تَـفـدیـده ی مـا ...

2. تا همین چند وقت پیش اگه می گفتند "پدر و مادر جوان از دست داده " به یاد پدر و مادر شهدا می افتادم.... اما نه... پدر و مادر شهدا ، فرزندان شهیدشون رو به دست آوردن...

چهل روزی هست که فهمیدم پدر و مادر جوان از دست داده یعنی چی! برای پدر و مادر جوان از دست داده خانواده ما دعـــا کنیــــد!

 

 



امضا : سرگردان شلمچه شنبه 6 اردیبهشت1393


معراج الشهدای شهید محمودوند اهواز / 5شنبه / 28 فروردین93

11.jpg


44.jpg


22.jpg


33.jpg


جای همـــه زائرهـــــا و خــادمـــ هـــــا خالــی

کــه

نیستــــن ببینــــن

بعـــد ار تمـــومـــ شدن

راهیـــــان نــــور

باز همــــ

مِــعـــراج

و

شُهـَــدا

و

غُــربـَــتـــــــ

....

و

 شُـهـَــدا

در قهـــقهــه مستانه شــان و در شـــادی وصـــولشان

و

در دیــاری که برایـــش جــان دادنــد

هـــمـ

مظـلـــومنـــد !




امضا : سرگردان شلمچه شنبه 6 اردیبهشت1393



میتوانی گاهی بادبزنش کنی

میتوانی مانتوی سفید کوتاه نازک چسبان بپوشی تا گرمت نشود

میتوانی شلواری بپوشی که دمپایش تا صندل ات 20 سانتیمتر

فاصله داشته باشد

میتوانی جوراب هم نپوشی

لاک هم لابد خنک کننده است

بستنی هم لیس بزن روی نیمکت پارک

بوی ادکلنت هم میتواند تا 10 متر پشت سرت تعقیبت کند

فرض کن اینها بلد نیستند مثل تو باشند

فرض کن اینها عادت کرده اند به این پارچه ی سیاه در این گرما

فرض کن گرمشان نمیشود

فرض کن تو روشنفکری و اینها اُمّل

آخر تو چه میدانی حجاب ترنم عطر یاس در فضای غبار آلود دنیاست

آخر تو چه میدانی حجاب خنکا و زیبایی به وجود هر دختر مینشاند

تو میتوانی خوش باشی به عرق نکردن در دنیا.....

خنکای بهشت گوارایتان

دختران باحجابی که به عفت زهرا ( سلام الله علیها) زیبنده اید...





...:

1. شادی روح شهدای امر به معروف و نهی از منکر خصوصا شهید علی خلیلی صلـــوات ...اللهـــمــ صل علی محمــد و آل محمــد وعجـــل فرجهـــمــ

2.شفای همه بیمــارها یه حمـــد شفــاء بخونیمــ که محتاجنــد...



امضا : سرگردان شلمچه شنبه 16 فروردین1393



غالبـــاً آن گذری که خطـــرش بیشتــــر است

می شـــود قسمـــت آن که جگــــرش بیشتــــر است




1.jpg

صبح جمعه 93/1/15
تهران/ بهشت زهرا سلام الله علیها / گلزار شهدا ... قطعه24 ... ردیف66 ... شماره 33...

مزار مطهر شهید امر به معروف شهید علی خلیلی




2.jpg

بشکند دستانی که مادرت را بی پسر کرد
به خطا می روند آنها که فضا را برای بودن تو تنگ کردند
مرد ماندن نبودی چهره ات فریاد می زند
رفتی تا در کنار مولایت آماده شوی و برگردی
ما به بازگشت تو و انتقام گرفتن از قاتلانت ایمان داریم

قوه ی قضاییه بترسید از آه مظلومان
همه مسئولند اگر این گل از ساقه شکست...

یادمان باشد ما هم دیر شهید علی خلیلی را شناختیم ...
تا شهید نشده بود ما هم از او یاد نکردیم...
مثل همیشه شهدا شرمند ه ایم ...


افسران - شهید علی خلیلی در جوار مزار شهدای گمنام


آخرش هم بهشون ملحق شد خوش به سعادتش






...:
نمی دونم اسم اون احساسی رو که آدم موقعی که بالای سر مزار شهیدی که چند سال ازش کوچیکتره ایستاده رو چی باید گذاشت؟! من دقیقا همین احساس رو داشتم اما نمی دونستم اسم این احساس چیه؟!



امضا : سرگردان شلمچه سه شنبه 12 فروردین1393


نامه شهید علی خلیلی به رهبــر انقلاب ، 15 روز قبل از شهادتش:


سلام آقا جان!

امیدوارم حالتان خوب باشد. آنقدرخوب که دشمنانتان از حسودی بمیرند و از ترس خواب بر چشمانشان حرام باشد.

اگر از احوالات این سرباز کوچکتان خواستار باشید،خوبم؛دوستانم خیلی شلوغش میکنند. یعنی در برابر جانبازی هایی که مدافعان این آب و خاک کرده اند،شاهرگ و حنجره و روده و معده من عددی نیست که بخواهد ناز کند… هر چند که دکترها بگویند جراحی لازم دارد و خطرناک است و ممکن است چیزی از من نماند…

من نگران مسائل خطرناک تر هستم… من میترسم از ایمان چیزی نماند. آخر شنیده ام که پیامبر(ص) فرمودند: اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک شود، خداوند دعاها را نمی شنود و بلا نازل میکند.

من خواستم جلوی بلا را بگیرم.اما اینجا بعضی ها میگویند کار بدی کرده ام. بعضی ها برای اینکه زورشان می آمد برای خرج بیمارستان کمک کنند میگفتند به تو چه ربطی داشت؟!!مملکت قانون و نیروی انتظامی دارد!

ولی آن شب اگر من جلو نمی رفتم، ناموس شیعه به تاراج میرفت ونیروی انتظامی خیلی دیر میرسید. شاید هم اصلا نمی رسید…

یک آقای ریشوی تسبیح بدست وقتی فهمید من چکار کرده ام گفت : پسرم تو چرا دخالت کردی؟ قطعا رهبر مملکت هم راضی نبود خودت را به خطر بیندازی!

من از دوستانم خواهش کردم که از او برای خرج بیمارستان کمک نگیرند، ولی این سوال در ذهنم بوجود آمد که آقاجان واقعا شما راضی نیستید؟؟ آخر خودتان فرمودید امر به معروف و نهی از منکر مثل نماز شب واجب است.

آقاجان!بخدا دردهایی که میکشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم مرا اذیت نمیکند.

مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین(ع) را امر به معروف و از منکر تشریح نفرمودید؟مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟

یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی گری دارند حرف شمارا نمی فهمند؟؟یعنی شما اینقدر بین ما غریب هستید؟؟

رهبرم!جان من و هزاران چون من فدای غربتت.

بخدا که دردهای خودم در برابر درد های شما فراموشم میشود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ می نشینید.

آقا جان!من و هزاران من در برابر درد های شما ساکت نمی نشینیم و اگر بارها شاهرگمان را بزنند و هیچ ارگانی خرج مداوایمان را ندهد بازهم نمی گذاریم رگ غیرت و ایمان در کوچه های شهرمان بخشکد.

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خُم می سلامت شکند اگر سبویی






امضا : سرگردان شلمچه یکشنبه 10 فروردین1393


بچــه ها بـاز بر این نقــطه گــذارید انـگشت...

عشـــق پــــَر... عاطفه پـــَــر...

هر که بسیجی تر... حسینی تر....پـــَــر...!


sijnrKpH_535.jpg



در جمهوری اسلامی همه آزادند الا بچه حزب اللهی ها ....



144606613297678958.jpeg


اگر دو راه بیشتر نباشد ، یا حنجره ای که به غیرت باز شود و یا سکوتی که در منجلاب غرق شود، ما کدام خواهیم بود؟ علی خلیلی یا ...؟!




امضا : سرگردان شلمچه شنبه 2 فروردین1393


بعضـــے ها وقتــــے مـے رونــــد آن قَدر سبکبارنــــد ڪه آدم بهشان غبطه مـے خورَد ...

دَر وصیــــت نامـــه اش نوشته بـــود :

" فقط هَفـــت تا نماز غفیله ام  قضا شده ؛ لطفـــــاً برایم بخوانیــــد! "

(شهید مسعود گنجی آبادی)


40.jpg




امضا : سرگردان شلمچه شنبه 2 فروردین1393


علی جان !
خانه، خانـۀ توست.
 به هر كس خواستی اذن ورود بده!
 ســـلام كه كردند، مـــادرمان  جواب آن دو ملعون را نداد.
مـادرمـان فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا نشنيده ايد كه رسول الله(صل الله علیه و آله)فرمود: " فاطمة بضعة مني، من آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذى الله " !
گفتند:
آرى والله. چنين بوده است.
مادرمان فرمود:
خدايا! تو را شاهد ميگيرم كه شما دو نفر مرا در زمان حيات و موقع مُردن اذیت كرديد.
و يک كلمه با شما حرف نميزنم تا روز قيامت از شما به پروردگارم شكايت برم.


erfan.m_04092301.jpg




امضا : سرگردان شلمچه جمعه 1 فروردین1393


سیب سرخ تحویل سال

سال که تحویل شد، بغض دست انداخت گلوی تک تک ما را گرفت. می خواست خفه مان کند، مثل روزی که بعثی ها گازخردل زده بودند.

سرها را پائین انداخته بودیم و سفره هفت سین رانگاه می کردیم؛ سرنیزه، سربند، سیم خاردار، سنگ، سنبه کلاشینکف و سیب. دیدن سیب، بیشتر ما را آتش می زد، سیب سرخ سهم عبدالعلی بود.

پیرمرداما می خندید می خواست ما را آرام کند. گفت: «بچه ها بخندید سال خو نو شده دِلتان را شاد کنید.»

دست خود را تا آرنج درکیسه کرباسی سفید کرد. مُشت مُشت آجیل، نُقل و شکلات به ما داد. دوباره یک مشت در جیب پالتوی بلند خود ریخت.

- ئی هم حق عبدالعلی خودم تا از خط برگرده.

آن وقت دیگر نتوانسیتم جلوی خودمان را بگیریم صدای گریه ما چون صدای انفجار توپ فرانسوی سنگر را فرا گرفت. پیرمرد هاج و واج ما را نگاه می کرد.

صبح زود باسوغات زیادی آمده بود تا عید را کنار پسرش باشد. از دژبانی که رد شد به بچه ها آجیل بادام گرد و شکلات و شیرینی داده بود و هر بار هم سهم پسرش را کنار گذاشته بود. یک ساعت قبل ازآمدن او، آمبولانس عبدالعلی را با دو شهید دیگر به معراج برده بود. نمی دانستیم چگونه خبر را به او بدهیم. 

 



اولین میهمان خوش قدم روز عید

 به زحمت سفره هفت سین کوچکشان را مهیا کردند.

 سال که تحویل شد یکدیگر را بوسیدند و به هم تبریک گفتند. اولین میهمان خوش قدم اما ناخوانده، سوت زنان وارد سنگرشان شد.

یک خمپاره صدو بیست.

 

تبریک تحویل سال نو

سفره هفت سین رابراندازکرد، همه چیزداشت. ساعت را نگاه کرد، کنار ویلچر پسرش نشست. سالها پای سفره فقط او بود و پسرش، از آخرین عملیاتی که پسرش در آن شرکت داشت.

سال که تحویل شد نقلی در دهان گذاشت، به زحمت بلند شد. روی ویلچرخم شد و عکس پسرش را بوسید و سال نو را به او تبریک گفت.




امضا : سرگردان شلمچه پنجشنبه 29 اسفند1392


*فهم حسینی خیلی زحمت نمیخواهد ولی برای فهم فاطمی خیلی باید زحمت کشید، تا ما فاطمی شناس نشویم ظهور تحقق پیدا نمی کند، آقای ما وقتی می آید که مردم از حسینی شناسی به فاطمه شناسی برسند، فاطمیه را به خوبی درک کرده باشند، و حرف های گفته و نا گفته بی بی را فهم کرده باشند.

 

*اگر رسول ترک که کل سال عرق خوری میکرده را به کربلا ببریم می تواند با امام حسین ارتباط برقرار کند، ولی چنین فردی نمی تواند با فاطمیه و عزای فاطمه الزهرا ارتباط برقرار کند، چون فاطمیه گردنه های سخت دارد و صعب العبور دارد، اگر می بینید در این شهر کسی رنگ و بوی عزاداری ندارد یکی از دلایلش این است که مردم نمی توانند با این روضه ها ارتباط بر قرار کنند.

 

*حاجت را از پدر زودتر می شود گرفت یا از مادر؟ اصلا مادر چیز دیگری است، مادر مظهر تجلی تمام صفات خداست، از هر هزار نفر که برای محرم خرج می کنند صد نفر آنها توفیق ندارند برای این مادر خرج کنند، تمام آنهایی که برای سیدالشهدا لباس عزا می پوشند یک دهم آنها توفیق ندارند برای حضرت زهرا لباس عزا بپوشند.

 

*اگر الان شما در شهر تهران هیچ بویی از عزای حضرت زهرا(س) استشمام نمی کنید یک علتش این است که مردم نمی توانند با این روز ارتباط برقرار بکنند، هرکسی نمی تواند. در این شهر تهران از هزار تا هیئتی که برای سیدالشهدا(ع) خیمه عزا زدند ده تای آنها برای بی بی دوعالم خیمه عزا بر پا نکردند،این نشان دهنده این است که توفیق و سعادت بالایی می خواهد.

 

*خیلی دقت کنید اینکه برای عزای امام حسین(ع) این همه زحمت می کشیم نه برای اینکه عزای امام حسین(ع) بالاتر از این عزا ها است، نه چون نفهمیدیم فاطمیه عزایش از محرم بالاتر است، اگر فکر می کنیم از امام حسین(ع) می توانیم بهتر حاجت بگیریم چون زهرای مرضیه را نشناختیم. اگر بخواهیم پیامبر(ص) را بشناسیم جز در خانه مادر جایی نمی رویم، چون جنس مادر از همه جنس ها جدا است. از پدر زودتر رفع گرفتاری و حاجت می شود یا از مادر؟ اصلا مادر یک چیز دیگر است.

* نکاتی از سخنرانی حجت السلام دارستانی






امضا : سرگردان شلمچه پنجشنبه 29 اسفند1392



1898155_264380363732069_265943886_n.jpg




...:

آجرک الله یا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

سلام علی قلب زینب الصبور

مادر که توی بستر بیماری باشه روز گار آدم تیره و تار میشه ! چه برسه به اینکه آدم بخواد عید بگیره !! مادر... مادر... مادر....




امضا : سرگردان شلمچه سه شنبه 27 اسفند1392




لَــــبخَــــنـــــــــدی چــِنیــــــن میـــــانـِه ی مـِـیـــــــدانــــَــمــــ  آرِزوســـتــــــ


24_8807061195_L600.jpg





امضا : سرگردان شلمچه سه شنبه 27 اسفند1392

بهروز نشسته بود وسط حوض، روی آب. مادر با صدایی که پر بود از هیجان و بغض صحبت می‌کرد.

-       مادرجان دختر مریم خانم خیلی خوبه، ماشاالله از هر انگشتش هزارتا هنر می‌ریزه. تو فردا بیا من راضیش می‌کنم. اصلا، اصلا فردا میارمش استقبال. همون جا ببینش. اگه پسندیدیش، باقیش با من. تو فقط فردا بیا... واست حنا خیسوندم. کاسه نبات‌های مجلست رو خودم درست کردم. برا مجلست نقل وشکلات خریدم که بریزم سرت. نگاه کن، نگاه کن ببین خوشت میاد.

مادر مشتی از شکلات و نقل روی سر بهروز ریخت. شکلات‌ها همه داخل آب رفتند و موج‌های کوچکی روی آن درست کردند. موجهایی که بهروز را متلاطم می‌کرد.

نیمه شب گذشته بود و نور مهتاب حیاط را روشن کرده بود. پدر از پشت شیشه نگاهی به مادر بهروز کرد. می‌دانست این جور شب‌ها صحبت کردن با او فایده‌ای ندارد.

صدای اذان بلند شد، شکلات‌ها داخل آب باز شده بودند و پوست آن‌ها یکی یکی روی آب می‌آمد و زیرلایه نازک یخ روی حوض، گیر می‌کرد. مادر دستش را داخل حوض کرد، یخ روی حوض بدون هیچ صدایی شکست.

-           مادر جان لازم نیست کمک کنی، دستت درد نکنه، خودم وضو می‌گیرم. آخی... آب گرم تو این سوز سرما از کجا آوردی پسرم. الهی قربونت بشم که به فکر مادری...

وضو که تمام شد، پدر حوله‌ای به دستش داد تا دست و صورتش را خشک کند. نمازش را که خواند عکس بهروز را برداشت و راهی شد. پدر جلوی در ایستاد و گفت هنوز زوده، گفتن ساعت یازده، هوا سرده، بذار دو سه ساعت دیگه با ماشین برو.

مادر با هیجان گفت: نه، نکنه دیر برسم پسرم معطل بشه.

در را باز کرد و قدم به کوچه گذاشت. بعد از مدتی دنبال گشتن و پیدا نکردن، عکس بهروز را بالا گرفت، سعی زیادی کرد و خودش را به ماشین رساند. بغض گلویش را گرفته بود، از مردی که کنار تابوت‌ها ایستاده بود، سوال کرد.

-       

        آقا... آقا ببخشید گمنام ۶۱ ندارید؟ هجده ساله...

مرد نگاهی به تابوت‌ها کرد و پرسید «مال کدوم منطقه بوده؟»

مادر جواب داد: سومار، منطقه سومار...

مرد سری تکان داد و گفت «نه حاج خانم، اینا شهدای منطقه دشت عباس‌اند.»

هق هق گریه‌اش بلند بود. با خودش نجوا می‌کرد «مادر چرا نیومدی. الهی قربونت بشم مامان...»

به خانه که رسید پدر داشت نماز مغربش را می‌خواند. هربار قرار بود تابوتی بیاید مادر می نشست کنار حوض و با بهروز حرف می‌زد. تا اینکه خنده آن شب بهروز، او را امیدوار کرد؛ وقتی که داشت از عروس جدید برای بهروز می‌گفت.

-           آره مادر، این بار واست عروسی مثل خودت پیدا کردم. اشتباه من بود که تا الان هم کفو تو رو پیدا نکرده بودم. ایراد از انتخاب من بود که تو نمی‌اومدی. عروسم باید مثل خودت باشه. عروس گمنام...

خنده بهروز باعث شد که مادر اقوام نزدیک را برای عروسی دعوت کند، شبی که روزش باز تابوت آورده بوند.

مادر هق هق کنان به خانه رفت. می‌گفت «حالا جواب این همه مهمون رو چی بدم. بگم دادماد نیومده. چی بگم مادرجان. اخه واسه امشب غذایی که دوست داشتی پختم. خودت شاهدی مادر از وقتی رفتی من هم نخوردم. چه طور دلم میاد غذایی که پسرم دوست داره رو تنها بخورم. گفتم امشب با مهمونا کنار هم بخوریم. حالا چه کارکنم مادر... بهروز... مادر چرا نیومدی...»

آن روز بهروز آمد و به همراه عروس گمنامش راهی ماه عسل شد. همسایه امام رضا(علیه السلام) ماند تا مدتی بعد مادر به دیدارش رفت.


* شهید بهــــروز صبــــوری





امضا : سرگردان شلمچه دوشنبه 19 اسفند1392




حواست هست هنوز شهید می آورند....
 نکند غافل شوی.....
خودم را میگویم.....
زشت است بگوند چه کردی بعدما......
بگویم گناه...!
 میدانم برای همه این ها دلیل می آوری....
و گوشَت ازاین روضه هاپراست....
خودم را می گویم...
 اما باز هم گوش کن و ببین هنوز شهید می آورند...

2014-02-28 20.27.561.jpg

عکس نوشت: پیکر مطهر یکی از 16شهید تازه تفحص شده(که10 روز برایمان برادری کرد) / حسینیه ی معراج شهدای شهید محمودوند اهواز/ اسفند 92




امضا : سرگردان شلمچه جمعه 2 اسفند1392




همــــزاد کویرم تبـــــــ باران دارمــــ

در سینـــه دلی شکستــــه پنهان دارمــــــ

در دفتــــر خاطـــراتـــــ من بنویسیـــــد

من هـــر چــــه که دارمـــــ از شهیــــدان دارمــــــ




...:

1. رفقا التماس دعا برای خواهر شهیدان محمدرضا و محمودرضا حقیقی. شهید محمدرضا حقیقی همون شهیدیه که توی قبر خندید. چندروز پیش توی یادواره شهدای پاسدارلشکر7 ولیعصر  اهواز ، مادرشهیدان محمدرضا و محمودرضا حقیقی باصلابت خاصی صحبت کرد. این مادر فقط همین دوپسر رو داشت و یک دختر که الان توی بیمارستان بستریه. براش دعا کنید. دعا کنید خدا به حق ام الشهدا حضرت زهرا سلام الله علیها دل این مادر شهید رو شاد کنه.

2. خبری از نتایج گزینش خادمی معراج شهدا نشده بود. تماس گرفتم ، گفتم پس نتیجه گزینش چی شد؟ گفتن نتیجه مثبته و تاریخ اعزام شما اوایل اسفنده !

شب خواب دیدم اسمم برای سفر حـــج دراومده دارم میرم حــــج!!

تنها جمله ای که به ذهنم رسید...:"شهیــــــــــد نظر می کند به وجه الله ! " 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند.....و کردنـــــد..! الحمدلله ...






امضا : سرگردان شلمچه یکشنبه 20 بهمن1392



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.jpg







...:
ای سیـــــــــد و مولای ما ! دعــــــا کن برای مـــــا...



امضا : سرگردان شلمچه شنبه 19 بهمن1392



هـَــر زمــــان مـــا را شور عاشورا ستــــــــــ 

سوز ِ این دِل هـــا زِ تُربتــــ  شهداستــــــــــــ



1.jpg


2.jpg

 

1356506110.jpg






...:

اللهم ارزقنا.....




امضا : سرگردان شلمچه سه شنبه 15 بهمن1392


بگذار هرچه میخواهند بگوینـــــد...

اصلا قبول! ما بی ســــواد هستیــــمــــ .

حتمـــا" شهید مصطفی احمـــدی روشــن هم بی ســـواد بوده استــــ .

چون اگر این توافقنامـــــه قبل از شهادتش امضــــا شده بود، او نیز اکنون از منتقـــــدان بود.

این را گفتـــــم چون پدرش می گفتــــــ: ....

چند ماه بخاطر تعلیق غنی سازی، سایت نطنز تعطیل بود ...
ولی مصطفی اونجا رو رها نکرد ....
یک روز اومد خانه و گفت : به خدا یه کاری کردن ما کار رو ببوسیم و بذاریم کنار !!!
گفتم: چطور بابا ؟!
گفت: اومدن در سایت رو مهر و موم کردن این خدا نشناس ها !!!
کاری کردن ما از بغل سایت هم نمیتونیم رد شیم !!! دارن عکس برداری میکنن....
دولت جدید که اومد و تعلیق را برداشت،غوغایی بود توی وجودش ... چسبید به کار
!!

...و حالا،هم تعلیــــق کرده اند، هـــم مهر و موم کرده انــــد، هم عکس برداری کردنــــد و...

ما هم می خواهیــــــم مثل شهید مصطفی احمـــــدی روشن باشیـــــم .چه با سواد و چه بی سواد....

مهــــــم این است که ما همه مصطفاییــــم ...

 

sixOUt1.jpg



با سوادترین فرد این مملکت گفت به مذاکراتتان خوشبین نیست!
بی سواد هم خطابمان کنید تکرار میکنیم: ما به این مذاکرات خوشبین نیستیم!!!







برچسب ها: شهیدمصطفی احمدی روشن، توافقنامه، غنی سازی، آسمان شلمچه،
امضا : سرگردان شلمچه دوشنبه 14 بهمن1392



بَــرفـــــــــــ کــِــــــــه مــــــــــی بارَد

هَــمــــــه  ی

شُهـَـــــــدا

گُمــــــنـــــــامــــــ

مـــــــــــی شَـــــوَنـــــــد....









...:
اَللّهـُـــــــــــــمَ اِنـّـــی اَسئَــــلــُکــَـــ  صـَــبـــراً  جـَــمیــــلا....



برچسب ها: شهدای گمنام، آسمان شلمچه،
امضا : سرگردان شلمچه سه شنبه 1 بهمن1392


من در نطنز، با شب بیداری، با کار مضاعف، با دوری از زن و بچه، با غنی سازی، باپیشرفت در انرژی هسته ای، با یو سی اف، با فلان فرمول شیمیایی و با نماز شب کنار لوله های آزمایشگاهی مشغول مبارزه دیگری با فتنه هستم!

این جمله از آنِ شهید مصطفی احمدی روشن است...

همان سال رویایی...


1390247652275493_large.jpg




...:

ای بسیجــــی هــا ! زمـــــان را باد بــــرد...!





برچسب ها: مصطفای شهید، غنی سازی، انرژی هسته ای، نماز شب، آسمان شلمچه،
قالب وبلاگ