|
دشت می پیچد به خود از سوز درد هر که بی درد است اینجا نیست مرد عشق آمد جمله عین و شین و قاف خنجری بر گرد رأسی در طواف آری عشق آمد ز قاف و عین و شین حا حامیم در میان یا و سین عشق آمد جمله قاف و شین وعین عشق یعنی یک کلام و آن حسین(ع) 28 شهریور ، سالروز درگذشت شاعر دلسوخته ی بسیجی و طراح سبکی نوین در شعر پایداری ، ابوالفضل سپهر گرامی باد.
+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 10:43  توسط سرگردان شلمچه
|
وقتی ماه مبارک رمضان را در آخرین شب در ذهن بیاورید ، آن وقت سلامی مهر انگیز بر او خواهید داد. ماهی که هر سال وقتی گاه خداحافظی می شود ، هر لحظه آرزو می کنیم ای کاش هلال ماه نیاید و یک شب دیگر رمضان با تمام جلال و شکوهش و با تمام حریم ها و حرمت هایش بماند . اکنون نه ، ولی آنگاه که یک ماه نمک گیر صاحب خانه ای مهربان شدیم ، قدر سفره اش را خوب می دانیم و چه حیف می کنیم که از همین اولین روز زلالی آن آخرین روز را در دل لانه نمی دهیم تا رمضان را ، یک سی روز کامل درک کنیم . راستی آیا نه این است که رجب و شعبان آمده اند تا ما را مهیا کنند ؟! آیا شدیم آنچه باید می شدیم ؟! شده باشیم یا نشده باشیم سوز آخرین وداع هرگز از دل انسان بیرون نمی رود . راستی سلام ماه مهربانی که آمدی تا دوزخ ما را به تاخیر بیندازی و سلام ماه مهربانی که سحرهایت بوی مهر می دهند و غروب هایت دل را می گشاید . ماهی که شرافتت را از حریم هایت داری و در قلب خویش دو نام مبارک را نگاه داشته ای تا سفره ات کریمانه تر و عاشقانه تر شود. کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) سفره دار مهربانی که نیمه رمضان با آمدنش مهربان می شود و " علی " نام عزیزی که شب های قدر ما به قدرت او مقدر می شود . فرق شکافته ای که هر سال ، ما اشک در چشم ، وقتی قرار است تقدیر سالیانمان را رقم زنند به نام او قرآن به سر می گیریم و رزق یک ساله خود را این گونه طلب می کنیم : الهی ! بعلیٍ ، بعلیٍ ، بعلیٍ ... سلام ماه مهربانی که تولد روح ما هر سال از تو آغاز می شود . سلام ماه بلندی که رستاخیز قلب مرده ما در پس یک سال گناه و محرومیت هستی . سلام ماه عزیزی که دل ما را از زمین تا اوج آسمان بالا می بری و ریزه خوار بارگاه قدس رب العالمین می نمایی . خوش آمدی ماه خدا! من می ترسم از آن شبی که از تو وداع کنم وهنوز شامل عفو پروردگار نشده باشم . می ترسم از آن که آخرین شبت هم بر من بگذرد و لایق درک تو نشده باشم. دلهره دارم از اینکه بدترین هایت را هم در این ماه هدایت کنی و من در زمره آنان قرار نگرفته باشم . می ترسم از اینکه حتی در این ماهی که دست و پای شیطان بسته است ، من به عادت گذشته ام ، راه شیطان را در پیش گیرم . نگرانم از اینکه گرسنگی هایی که آن همه نور در پس آن نهفته است برای من جز تاریکی محروم ماندن بهره ای نداشته باشد. من هراسانم از اینکه این ماه هم به انتها نزدیک شود و من هنوز خود را نیافته باشم. اما امید بسته ام به تو که این ماه را برای رهایی من از آتش آورده ای . سپاس می گویم تو را که این بنده ات را با تمام کاستی ها به این دروازه ی نور کشانده ای و شکر گزار توام که بنده ی فرار ی را بر سر سفره ات خوانده ای. پس مثل همیشه پناهم باش در اوج بی پناهی تا خود را بیابم.... خدای من!
" بِسمِ اللهِ اللٌهُمَ لَکَ صُمنا وَ عَلی رِزقِکَ اَفطَرنا فَتَقَبّل مِنٌا اِنّکَ اَنتَ السّمیعُ العَلیمُ . " التماس دعا
+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 12:22  توسط سرگردان شلمچه
|
سرزمینی از نور ، مکانی از عشق و قبرهایی آکنده از راز و... بعضی ها نیز گمنام... فررزند روح الله... میون نگاههای پر از رمز و راز سکوتی وجود داره که حرف میزنه ، زمانی از شلمچه ، طلاییه ، فکه ، دوکوهه و... وحالا در جای جای این کشور ، بهشت زهرا (س) ، ارتفاعات کلکچال ( تپه های نورالشهدا ) ، ورودی دانشگاهها و ...! انگار همه جا حضور دارن تا مبادا پایی بلغزه و اشکی از دیده ی مظلومی بریزه . آره حضور دارن تا ببینن بعد از اون ها ما چه کار کردیم و حالا چه کار می کنیم ؟... ... نمی دونم چطور روم شد بعد از اون همه نافرمانی... نمی دونم چطور قسمت شد که بعد از چند روز ... فقط این رو می دونم که " با کریمان کارها دشوار نیست ! "و این بار هم خودشون مدد کردن که بعد از اون همه مدت سردر گمی ... ! دفعه قبل آخرین بار چند روز پیش گلستان شهدای اصفهان کنار مزار سردارای عشق شهید خرازی ، شهید کاظمی ، شهید میثمی و ... آروم شده بودم و این هفته ... مثل همیشه اول عرض ارادت و سر تعظیم به آستان حضرت امام خمینی (ره) پبر و مراد عاشقان حسینی نسب .... و بعد هم حضور دز کنار شاگردان عاشق آن حضرت... آرامشی که در طول این یک هفته به دنبالش بودم ، وجودم رو فرا گرفت . این چند روز درونم غوغایی برپا بود .... ! دلم روانه قطعه 44 می شه ... مثل همیشه آروم و غریب ! گوشه ای می شینم وچشمهام رو می بندم و با شهدای بی نام و نشون که البته نام ونشون رو توی گمنانی گرفتن ، سخن میگم. راستش همیشه اینجا دوست دارم با ستاره وجودم توی شلمچه حرف بزنم و دلتنگی هام رو بگم. این دفعه اومدم بگم که .......! آخه حرف هایی که من با تو دارم رو که نمی تونم بنویسم چون این حرف ها رو فقط می تونم توی دلم فریاد بزنم تا " خودِ درونم " بیدار بشه. اینجا میون شهدای گمنام دلم بیشتر از همیشه هوای تو رو میکنه ... می دونم که همه جا حضور داری ... همیشه ... همون طور که توی چند روز گذشته مثل همیشه بهم ثابت کردی . دایی عباس عزیزم ، روح وجودم ! اومدم بگم ، می دونم خیلی ناراحتت کردم ... ولی از دست این خواهر زاده ی نادونت دلگیر نشو ... می دونم غفلت کردم و نا فرمانی ولی ... ولی به حساب جونیم بذار و ... حرفای دلم زیاده ، خودت بهتر میدونی ولی ... ! به هر گوشه که نگاه می کنم قطعه ای از بهشت در نظرم پدیدار میشه . بهشتی که من با عقل ناچیز خودم متصورم. اینجا کنار این قبرای پاک ، تازه می فهمم که چقدر حقیرم و نا توان . باید هرشب و روز جمعه کنار این قبور متبرک بیام تا روح و روانم رو صیقل بدم و جسم ضعیفم رو کنار تربت پاکشون به آرامش برسونم. در هیاهوی زندگی ، در سردر گمی روزگار و در زندگی پر زرق و برق دنیا و افکار نیستی و پوچی ، اینجا کنار مرقد معطر و مطهرشون میشه انتهای راه رو دید و به وسعت نگاهشون رسید . آره ! اینجا خدا به ما نزدیکتره . اینجا شهدا با ما بهتر حرف می زنن و به ما نزدیکترن . از هر جنس و نسلی که باشیم ، اینجا احساس پرواز می کنیم به سوی معراج ، به سوی مبدأ آفرینش . اینجا با هر قطره ، چشم یه فرشته گریه میکنه و حسرت زمینی بودن وجودش رو فرا میگیره . اینجاست که دوست داریم دور از حرف ها و شنیده ها ، دور از... دور از همه چیز این دنیا ، تنهای تنها باشیم و با این فطرت های پاک حرف بزنیم و درد دل کنیم. یه کم اون طرف تر ، کنار سید شهیدان اهل قلم آقا سید مرتضی آوینی زانو می زنم و از او طلب کمک می کنم که دلنوشته هام رو مدیون خون نوشته هاش هستم . کنار مرقد نورانیش به او التماس می کنم که آقا سید به قول شریف خودت ، زمان ما رو با خودش برده ... برای ما حمدی بخون که شما زنده اید و ما مرده ! ... همراهانم رو می بینم که کمی اون طرف تر کنار مزار شهید صیاد شیرازی و کنار یادمان شهید کاظمی و یارانش آرام آرام اشک می ریزند و درد دل میکنند. مشتاقم بدونم توی دلشون با این سردارهای عشق چی میگن ، با همرزمایی که آروم ولی با همون صلابت همیشگی اینجا آرمیدند ! ... و اینجا باز هم به یاد جمله ی آقا سید مرتضی می افتم ... وباز هم در دل فریاد می زنم که به خدا سوگند آگاهیم که شما زنده اید و وای بر ما اگر در این قبرستانها به دنبال شما باشیم ، ما اینجا به دنبال خود ِ گمشده مان می گردیم . آره میون بزم عاشقانه ای که هر شب جمعه بی واسطه راهمون می دید ( البته اگه لایق باشیم درک کنیم ! ) ... کجا رفتی ای همت خط شکن شقایق تبار و شقایق کفن تو شور پرستو شدن داشتی هوای فراسو شدن داشتی ... حاجی جون !.... اینجا ... وقتی کنار یادمانت میرسم دلم پر میکشه شهرضا کنار مزار پاک و مطهرت ... ! ... کنار مزار شهید چمران ، شهید بروجردی ، شهید چراغی ، شهید باقری ، .... در حال زمزمه ی عاشورا هستم که ... صدای اذان مغرب اولین روز ماه خدا تنم رو می لرزونه ، احساس کردم قلبم آب شد . فرو ریختم ، به زانو در آمدم و سجده شکر بود تمام آنچه که با اون می تونستم از خدای خودم تشکر کنم . افطار اولین روز از ماه رمضان… اون هم کنار شهید صیاد ، حاج احمد کاظمی ، آقا سید مرتضی ، حاج همت ، شهید باقری ، شهید سید احمد پلارک ، ... شهدای گمنام ... و دایی عباس عزیزم. خدایا تو را شکر که این سعادت رو نصیب من روسیاه کردی که اولین روزه رمضان امسال رو درکنار بهترین های عالم افطار کنم. ... افطار کردم با اشک هایی که از قلبم جاری شده بود. ... افطار کردم با عطر شاخه گلی از مهربانی و صفای شما که وجود بی قرارم رو آروم کرد. افطار کردم با نوای ربنای شما که وقتی صورتم رو روی سنگ قبرتون گذاشتم ، از عمق جانهای پاکتون شنیده می شد. افطار کردم با نوری که از بارگاه ملکوتی و آسمونی شما وجودم رو سرشار کرد... ... ومن روسیاه اولین روز از ماه ضیافت خدا مهمون انوار الهی بودم . " خدایا توفیق درک این همه موهبت رو به من عطا کن ! " حالا که وقت رفتنه ، نمی خوام از کنارتون بلند بشم و تنهاتون بذارم ... نه ... شما تنها نمی شید ... این ماییم که با رفتن از اینجا دوباره تنها می شیم . اما شما که امشب مهمون سردار عشق و آزادگی و کشتی نجات عالمیان ، حسین بن علی(ع) هستید ما رو هم دعا کنید ، فراموشمون نکنید ، نیم نگاهی و گوشه ی چشمی هم برای ما بسه . وقتی که به ناچار بلند میشیم و قصد رفتن داریم پاهامون یارای رفتن نداره و دل و جونمون در گرو لطف و کَرَم شما می مونه . لا جرم بلند می شیم . اما ترس از انتظار شبی دوباره ، وجودمون رو فرا میگیره . به امید شب جمعه ای دیگه خودمون رو به خدای شهدا می سپاریم . خدایا تو رو قسم می دیم به حق مظلوم ترین شهیده ی عالم ( مادر همه ی شهدای گمنام ) حضرت زهرا (س) ، به ما توفیق بده تا اگه نتونستیم میون این نامدارای گمنام باشیم ، لا اقل بتونیم حرمت خونشون رو نگه داریم و در زمره ی رهپویان راهشون باشیم . انشاالله . یا علی . التماس دعا .
+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 12:12  توسط سرگردان شلمچه
|
ای امت مسلمان ، شهیدان جان می دهند ، تا اسلام زنده باشد ، تا انسانیت قربانی نشود. رسالت عظیم ما پاسداری از هدف مقدس آن هاست. قسمتی از وصیت نامه شهید محمد علی زارع
ای خدا پروانگی چه دشوار است و شمع بودن چه دشوارتر ! ما را قاعده سوختن و ساختن بیاموز ، ای خدا ! قرن ها زمین انتظار مردانی این جنین را می کشید تا بیایند و کربلای ایران را عاشقانه بسازند و زمینه ساز ظهور باشند. آن مردان آمدند و رفتند . من وتو جاماندیم و از جریان چیزی نفهمیدیم . آیا پس از سال ها وقت آن نرسیده که به خود آییم ؟! خدایا چنان زمین گیر دنیامان مکن که وقت ظهور حضرت ، توان بر خاستن نداشته باشیم !
+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 12:2  توسط سرگردان شلمچه
|
سلام بر غروب قشنگ هور ، آنجا که شهیدان ، چشم در چشم منظره ی ارغوانی آن داشتند. سلام بر خونین شهر و آفتابی که از گلدسته های " مسجد جامع " آن تابیدن گرفته است. سلام بر دوکوهه – قرار بی قراران – جایی که نه چندان دور ، نردبان معراج و ترقی بود. سلام بر نیمه شب سنگرها و فضای عارفانه ای که شب زنده داران جبهه آفریده بودند. سلام بر سرداران ، مروجان ایمان و مفسران عشق ، آنها که با اشاره ای لشگری را راه می بردند اما در عرف سنگرها به " خادمین لشگر " شهره بودند ! سلام بر شلمچه ... سلام بر شلمچه – عرش بلند شهادت - ....! سلام بر پیمان نامه ها ، شفاعت نامه ها و وصیتنامه ها ... یا حرف های آخر ... شهیدی وصیت کرده بود روی قبرش بنویسند : " پر کاهی تقدیم به آستان الهی " ! سلام بر مادرانی که با پیشانی بندهای متبرک ، پاره های تنشان را روانه جبهه کردند و حتی منتظر بازگشت پیکر مطهرشان هم نشدند. سلام بر اهل جبهه و جنگ ! سلام بر اهل جبهه و جنگ که فریاد عشق و عرفان را بر بلندای قله های کمال سر دادند و دل به وصال دوست سپردند . همانها که رفتن را بر ماندن و روبرو شدن با حقیقت را بر مصلحت خویش ترجیح دادند و رفتند ... ! ..... خواستم مثل آن ها باشم اما نیستم ... تلاش کردم از کارهایشان الگو بردارم اما حتی عُرضه ی این کار را هم نداشتم ... دویدم که بتوانم همراه کسانی که راه را می شناسند ، در جایی که یک زمان مردان این دیار رد پای عشق را یافتند ، من هم با کور دلی ام حداقل صدایی بشنوم یا اینکه رایحه ای به مشامم برسد اما افسوس ... افسوس که رانده شدم ... التماس کردم که به گرد پایشان برسم اما ... اما لیاقت نداشتم!!! ... با این اوصاف شروع کردم ... به راه افتادم ... سوسوی نوری دیدم... از شوق بال درآوردم ! ادامه دادم ... رفتم و رفتم تا اینکه ذرات نوری از طلوعی را که با همراهانم به دنبالش بودیم ، من هم نظاره کردم، ولی من ظرفیت دیدن آنچه که همراهانم دیدند را نداشتم و ندیدم آنچه که خوبان همه دیدند !!! اما ... اما... دنیا را چه می کردم که باز هم سد راهم شد ! آخر کارهای اهل جبهه همه خدایی بود بی هیچ رنگ و بویی از دنیا... اما من و کارهایم ... همه در گیر دنیا و دنیایی ... با سر به زمین خوردم ... ضربه سختی بود و جبران آن سخت تر ... عزیزانم دستم را گرفتند که بلند شوم ... خواستم ادامه دهم ... اما توانی نداشتم ... از همه چیز دل بریدم و دیگر هیچ چیز برایم معنا نداشت ... اما ... اما انگار فکری و نیرویی و... مرا تشویق به ادامه دادن می نمود . تصمیم به ادامه گرفتم اما ... باز هم سرگردانی... آن قدر در ... غرق شدم و با خود کلنجار رفتم که دیگر حتی توان تصمیم گیری هم نداشتم . بی راهه ای را در پیش گرفتم و... به راه افتادم. در میان همین بی راهه بود که .. دیدم ... آنچه که مدت ها انتظارش را می کشیدم... آنچه دیدم مرا در خود ذوب کرد ... روحم را به قبضه ی خود درآورد ... اما چیزی را به من فهماند .... در بیراهه ای که دیگر شاهراه مسیرم شده بود توانستم برای بلند شدن از زمین تصمیمم ر ا بگیرم. توانستم نیم خیز شوم تا مگر اینکه ... ! آری من پیش از هر کاری باید خودم را پیدا می کردم... قبل از آنکه دیر شود ! تصمیمم قطعی بود : " باید به دنبال خود بگردم و خود را پیدا کنم ، بدون اینکه در این میان به کسی ضربه ای وارد شود ، بدون اینکه در این میان کسی یا کسانی قربانی شوند ! پس باید با همه آنچه که ممکن است کوچکترین آسیبی ببیند وداع ... !!!! اما سخت است خدای من ! ... مدت ها گذشت... روزی دوباره هشدار شنیدم که : " ... آنها که می خواستی به گرد پایشان برسی به حقیقت اندشیدند نه به مصلحت خویش ! " دوباره فکر ... دوباره کلنجار با افکار خسته ام ... دوباره فکر کردن به روزهای زیبای عاشقی ... یعنی می شود بار دیگر تکرار شود ؟! این بار دیگر حتی توان اندیشیدن هم ندارم . اما باید تصمیم بگیرم ... راستی مگر نگفته اند که : " با کریمان کارها دشوار نیست ! " خودم را ... فکرم را ... وجودم را ... و همه چیزم را به آنان می سپارم . همانها که برای رسیدن به خدا خود را قربانی حقیقت کردند . این بار هم مثل دفعات قبل از همانها جواب می خواهم. وضو ... نیت ... عاشورا ... دو رکعت نماز ... و بعد هم عاجزانه طلب کمک کردن . طلب کمک برای اینکه دوباره راهم بدهند . ... باز هم نشانه ... و من نادان این بار هیچ نفهمیدم...! ... گفته اند در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ، اما من دیگر خیر خود را نمی دانم . آخرین امیدم استخاره است. ... و این بار هم .... امیدم نا...! دوباره زمین سنگدل مرا در بر گرفت ! آری به زمین خوردم ، این بار هم !!! ........ ای دل من تو همان سرگردانی که بودی ... وچه خوب نامت را برگزیدی ... تو هنوز هم در خم همان کوچه ای ... کوچه ی سرگردانی ... آخر کسی که نمی داند عشق چیست چگونه می تواند دیگری را عشق بیاموزد ؟! کسی که نمی داند... نمی داند... ! برو ای دل به همانجا که ... ! آن ها که خود را به دستشان سپرده بودی نیز همین را می خواستند به تو بفهمانند اما تو نفهمیدی . آن ها نیز گفتند که : بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست... ای دل تو را به ... راهی نیست... راهی نیست ! اما ای صاحب میخانه تو را به حضرت عشق سوگند اکنون که مرا می رانی ز میخانه ، برای یافتن خودِِ گمشده ام تنهایم مگذار ! ای دل حال باید گوشه ای را برگزینی تا خود را بیابی !... و مگر من پناهی جز کریمان دارم ... همان عاشقانی که جز عشق به معبود سرمایه ای در دل نداشتند . مگر مکانی جز قرارگاه آنان با معشوقشان در شب های عملیات ، جایی برای یافتن خود دارم. پس... جبهه ای تمامیت عشق ، تو قرارگاه دل بی قرار من باش ! جبهه ای تمامیت عرفان ، دوست دارم خود را به سنگرهایت بسپارم و پشت خاکریزهایت پناه بگیرم ! تو دیگر مرا از خود مران ! ای جبهه ! سال ها دوست داشتم بیایم و تو را ببینم ... آمدم بارها ... به شلمچه ... شلمچه ! تا مگر آنجا به چیزی ... به کسی ... به وجودی ... برسم! شلمچه ای مأمن بی پناهیم ! آمدم و دیدم .... به موجی خاموش و در هم شکسته می مانی ، به ساغری که خالی از شهد ناب شهادت است ، به دریایی که بر بستر خویش ، آرام غنوده است ... بی جذر و مد ، بی هیچ موجی و شراره ای . اما این ها را دل من دریافته است ، دل سرگردان من ، روح بی رمق من ... آیا این گونه است؟... نمی دانم . فقط این را می دانم که باید گوشه ای از تو را ... ای جبهه بر گزینم برای یافتن خود ... نه اینکه من آنجا بوده باشم ، نه ... تازه می خواهم در آنجا متولد شوم ، می خواهم زادگاهم آنجا باشد نه فقط جسمم ، که می خواهم روحم را نیز زادگاهی چون تو در بر گیرد . ... جا دارد چفیه ام را بر سر کشم و اشک حسرت از چشم های ملتهبم جاری کنم. من جا مانده ام ... جا مانده ام از همه آنچه که برایش تلاش می کردم. من رانده شدم از میخانه ... خدای من چگونه تحمل کنم درد فراق و جدایی را ... ! از یک درمانده ی رانده شده چه انتظاری می رود ؟!!! من تصمیمم را گرفته ام .می خواهم یکه و تنها خود را بیابم ! من گمشده ام . برایم دعا کنید ... دعا کنید ... دعا !!!
+ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 17:20  توسط سرگردان شلمچه
|
شرکت کردن توی مراسم عقد فرزند شهید شجاعت میخواد ، مخصوصا" که اون فرزند شهید یه دختر باشه منظورم اینه که عروس خانوم ......... تا حالا شرکت کردی ؟؟؟ ............. عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...»، پدر نبود اي کاش در جهان ره و رسم سفر نبود گفتند: رفته گل ... نه!... گلي گم... دلش گرفت يعني که از اجازه ي بابا خبر نبود هجده بهار منتظرش بود و برنگشت آن فصل هاي سرد که بي دردسر نبود اي کاش نامه يا خبري، عطر چفيه اي روياي دخترانه ي او بيشتر نبود عکس پدر، مقابل آينه، شمعدان آن روز دور سُفره، جز چشمِ تر نبود عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...» دلش شکست يعني به قاب عکس اميدي ديگر نبود او گفت: با اجازه ي بابا... بله... بله... مردي که غير آيينه اي شعله ور نبود!
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 17:48  توسط سرگردان شلمچه
|
الا که راز خدایی خدا کند که بیایی تو نور غیب نمایی خدا کند که بیایی شب فراق تو جانا خدا کند که سر آید سرآید و تو برآیی خدا کند که بیایی دمی که بی تو برآید خدا کند که نباشد الا که هستی مایی خدا کند که بیایی به گفتگوی تو دنیا به جستجوی تو دل ها تو روح صلح جهانی خدا کند که بیایی به هر دعا که توانم تو را همیشه بخوانم الا که اوج دعایی خدا کند که بیایی نظام هر دو جهانی ، امام عصر و زمانی یگانه راهنمایی خدا کند که بیایی دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته تو مروه و تو صفایی خدا کند که بیایی تو احترام حریمی تو افتخار حطیعی تو یادگار خدایی خدا کند که بیایی تومشعری عرفاتی تو زمزمی تو فراتی تو رمز آب بقایی خدا کند که بیایی هنوز جسم شهیدان فتاده است به میدان تو وارث شهدایی خدا کند که بیایی الا که جان جهانی ، جهان جان و نهانی نهان ز دیده چرایی خدا کند که بیایی تو بگذر از سفر خود ببین به پیش سر خود چه محشری چه بلایی خدا کند که بیایی قسم به عصمت زهرا(س) بیا زغیبت کبری دگر بس است جدایی خدا کند که بیایی.
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 17:43  توسط سرگردان شلمچه
|
به امید کسی چشمم به راهی ، مانده سرگردان نگاهم خیره در عمق نگاهی ، مانده سرگردان چه صحبت های شیرینی است، در چشمان ما اما به حسرت در نگاهی، گاهگاهی ، مانده سرگردان دلم در روبروی قطعه عکسی از تو بنشسته چه غمگین بر سر راهی و چاهی ، مانده سرگردان و در ظلمانی شبهای بی خورشید تو تنها امید یأس آلودم ، به ماهی ، مانده سرگردان تو پشتت گرم ، از کوه شهادت گشته و اینجا دلم در باد و طوفان مثل کاهی ، مانده سرگردان مرا از هفت پیچ کوچه ی فانی شدن رد کن که این عاشق بخواهی یا نخواهی ، مانده سرگردان و در قاب دلم بگذار عکس روشنایی راکه این آیینه در آه سیاهی ، مانده سرگردان. شاعر : جواد جعفری - آیینه
+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 11:9  توسط سرگردان شلمچه
|
... جاده تقوا نا امن است . به سر پیچ های غفلت پشت تپه های نا آگاهی غارت گران ایمان کمین می زنند و باور های سرقت شده هرگز پیدا نمی شوند . بار اعمالی که به مقصد آخرت پست می شود به علت همراه داشتن محموله ریا به مقصد نمی رسند . خط ارتباطی نماز و دعا قطع است و کمتر پیامی از زمینیان به ملکوت مخابره می شود . روابط دل و دین به سردی گراییده و بیم آن می رود که دیانت سفیر خود را از کشور دل ها فرا خواند . دشمن منطقه را هدف سلاح های سمی رفاه زدگی قرار داده و رزمنده ها شیمیایی شده اند . مدافعان تنگه احد را رها کرده به جمع کردن غنایم مشغولند . بیم آن می رود که دشمن محور مسؤلیت مجلس و منبر را دور زند. اگر دشمنان ، فرماندهان سپاه امام را بخرند و امام ناچار به پذیرش صلح تحمیلی و باز هم قصه ی جام زهر تکرار شود دیگر خورشید و ماه وستارگان نور از کجا خواهند گرفت . پس انتظار یعنی : شلمچه ، طلاییه ، دوکوهه ، سوسنگرد ، فاو ، چزابه ، مهران ، دهلران ، جزیره ی مجنون ، ... ... یعنی سال های سال پای در زنجیر سیاه چال اسراییل هم چون حاج احمد متوسلیان. ... یعنی سر بریده ی حاج همت در عاشورای خیبر و عشق بازی شهید باکری در کربلای بدر . ... یعنی وصال شهید خرازی در عملیات عاشقانه ی کربلای 5. ... یعنی چمران و یک دل خدا. ... یعنی آوینی و حماسه های در دل نهفته ی کربلا. ... یعنی خیلی چیزها و خیلی جاها که رفتند و ما باید بمانیم در انتظار تا آنکه به بیچارگیمان یک دلی بسوزانند و دستی و اشاره ای و ... یعنی از خامی هر پختگی بگذریم ، بسوزیم و بفهمیم تا فهمیده شویم. ... و این روز ها اگرچه دلمان تنگ است ، گرچه حجم بسته ی قلم به هوای هیچ وصالی پر نمی زند... اما صدایی در گوشم فریاد می زند فردا ... فردا ... فردا ... و من از چند شب پیش خواب ظهور عشق می بینم...!
+ نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 18:39  توسط سرگردان شلمچه
|
سلام بر شلمچه! خدایا اینجا چقدر آشناست و من چقدر غریب! شلمچه قطعه ای از آسمان است یا اینکه تکه ای از بهشت؟! بوی شجاعت ، بوی شهامت ، بوی کربلا ، بوی حماسه ، همه از شلمچه می آید . شلمچه آخر حماسه است . اینجا واقعا" بهشت گمشده است . اینجا ابتدای عاشقی است و عشق را می توان از اینجا به بعد در هر نقطه پیدا کنی ، زیرا از اینجا بوی خون عاشقان واقعی می آید . شلمچه وعده گاه عاشقان خداست و مسلخ عشاق حسین (ع) . خاک اینجا رنگ و بوی دیگری دارد و آسمانش همیشه برای گریه کردن به دنبال بهانه می گردد. دعای شلمچه نشانه ی استجابت است و غروب غریب شلمچه... غروب غریب شلمچه... نشانه غربت بهترین یاران خمینی(ره)است . شلمچه جایگاه مردان شیر دل است... مردان شیر دل... شیر دل... و من روسیاه هم چنان در شلمچه سر گردانم...
+ نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 18:34  توسط سرگردان شلمچه
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین ...اکنون پس از مدت ها که از دیار پاکی و معرفت و غیرت ، از سرزمین مردان خدایی ترین آسمان بازگشته ام ......... پس از آنکه توفیق دیدار نور ... امیر علمدار عصر ظهور را یافتم ... ... و اکنون که پس از سفری سنگین و طاقت فرسا و نبردی 33 روزه به همراه رفقای قرارگاه دوکوهه ، " طلوع ماندگار " جاودانه ها را نظاره گر بودم ... واگویه های دل بی قرارم را با قلم عاصی اندیشه ام ، بر لوح قلبم می نگارم و در غربت این شهر سیاه ، مشق این شب ها را تا صبح امید به هوای مهر تو ای خدا می نویسم ... تا صبح امید که او بیاید ...تا صبح امید! پس از مدت ها دوباره سلام......... سلام به رفقای قدیمی و رفقای جدید........
+ نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 18:31  توسط سرگردان شلمچه
|
|
|