تبليغاتX
آسمان شلمچه
 

در سینه ام دو باره غمی جان گرفته است

امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است

 

تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

 

در آسمان سینه من ابر بغض خفت

صحرای دل بهانه ی یاران گرفته است

 

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

 

دیشب دو چشم پنجره در خواب می خزید

امشب سکوت پنجره پایان گرفته است

 

امشب فضای خانه دل سبز و دیدنی است

در فصل زرد رنگ بهاران گرفته است........

 

          مرحوم سلمان هراتی

 

 

                                                     امشب دلم به ياد شهيدان گرفته است...

 

                 در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 14:37  توسط سرگردان شلمچه  | 
 

 قسمتی از سخنرانی استاد شهید مرتضی مطهری با موضوع شهید :

 

تمام کسانی که به بشریت به نحوی خدمت کرده اند ، حقی به بشریت دارند . از هر راه : از راه علم ، از راه فلسفه و اندیشه ، از راه صنعت ، از راه اختراع و اکتشافات ، از راه اخلاق و حکمت عملی . ولی هیچ کس حقی به اندازه ی حق شهدا بر بشریت ندارد وبه همین جهت هم عکس العمل احساس آمیز انسان ها و ابراز عواطف خالصانه ی آنها درباره ی شهدا بیش از سایر گروهها است.

چرا و به چه دلیل حق شهدا از سایر خدمتگزاران بیشتر و عظیمتر است ؟

البته دلیل دارد . همه گروههای خدمتگزار دیگر مدیون شهدا هستند ، ولی شهدا مدیون آنها نیستند یا کمتر مدیون آنها هستند . عالم در علم خود و فیلسوف در فلسفه ی خود و مخترع در اختراع خود و معلم اخلاق در تعلیمات اخلاقی خود نیازمند محیطی مساعد و آزادند تا خدمت خود را انجام دهند ولی شهید آن کسی است که با فداکاری و از خودگذشتگی خود و با سوختن و خاکستر شدن خود محیط را برای دیگران مساعد می کند .

مثل شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است ، تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند و کار خویش را انجام دهند . آری ، شهدا شمع محفل بشریتند ، سوختند و محفل بشریت را روشن کردند.اگر این محفل تاریک می ماند هیچ دستگاهی نمی توانست کار خود را آغاز کند یا ادامه دهد.

 

انشالله ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 11:31  توسط سرگردان شلمچه  | 

 

دیگر نمی خواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم. من محتاج توأم.
خدایا! بگو ببارد باران؛ که گویی شوره زار قلبم سال هاست که سترون مانده است.

 من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم.
خدایا! دیگر طاقت ندارم، بگذار این خشکزار وجودم، این مرده قلب من دیگر نباشد!

 بگذار این دیدگان دیگر نبینند. بس است هر چه دیده اند.

بگذار این گوش ها دیگر نشنوند. بس است هر چه شنیده اند.

 بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند بس است هرچه جنبیده اند.
خدایا! دوست دارم تنهای تنها بیایم، دور از هر کثرتی.

دوست دارم گمنامِ گمنام بیایم، دور از هر هویتی.
خدایا! اگر بگویی: لیاقت نداری، خواهم گفت: لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته ام؟!
خدایا! دوست دارم سوختن را، فنا شدن، از همه جا جاری شدن به سوی کمال انقطاع روان شدن را...
                                                      

                                                         شهید احمد رضا احدی

 

 

                                                    ای کاش با شهیدان رفته بودیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 11:28  توسط سرگردان شلمچه  | 
 

سنگ نوشته ي مزار شهيدان مهدي و مجيد زين الدين :

اين خون سيد الشهداست كه خون ملت هاي اسلامي را به جوش مي آورد.

                                                                              امام خميني (ره)

مزار دو شهيد راه دين مهدي ومجيد زين الدين دوبرادر هم دل و همراه وهم پيمان دو جلوه ي صداقت

 وصميميت و ايمان دوعاشق از جان و دنيا بريده و به جانان و آخرت پيوسته . مهدي كه لشكر

علي بن ابيطالب (ع) را فرماندهي دلاور و لايق بود و مجيد كه در پاكي و صداقت وايثار پابه پاي

برادر پيش ميرفت.

دو لبيك گوي نداي امام كه عطر جبهه ها را به زندگي ما آوردند . با شهادت پاداش جهادشان را گرفتند

 و از ميدان جهاد به معراج شهادت پرگشودند و درمناي جبهه قرباني راه خدا و اسلام شدند.

تاريخ شهادت :۲۷ صفر ۱۴۰۵

محل شهادت : جبهه هاي غرب كشور

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:53  توسط سرگردان شلمچه  | 
 

در آذر ماه سال 1363 شهيد زين الدين به همراه برادرش مجيد جهت شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت حركت مي‌ كنند. در آنجا به برادران مي‌ گويد: «من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم» موقعي كه عازم منطقه مي‌‌شوند، راننده‌شان را پياده كرده و مي‌گويند: «ماخودمان مي‌رويم.» فرمانده محبوب لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع) سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه‌ها و شركت در عمليات و صحنه‌هاي افتخار آفرين بر اثر درگيري با ضدانقلاب به همراه برادر شربت شهادت نوشيد و روح بلندش از اين جسم خاكي به پرواز در آمد تا نزد پروردگارش مأوي گزيند.

 

سرداران عشق التماس دعا !

منبع:كتاب افلاكي خاكي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:40  توسط سرگردان شلمچه  | 

 

بعد از چند شبانه‌روز بي‌خوابي، بالاخره فرصتي دست داد و حاج مهدي در يكي از سنگرهاي فتح شده عراقي خوابيد. پنج روز از عمليات در جزيره مجنون مي‌گذشت و آقا مهدي به خاطر كار زياد فرصتي براي استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود و چشمان قرمزش از بي‌خوابي‌ها و شب بيداري‌هاي ممتد حكايت مي‌كرد. ساعتي نگذشت كه يك گلوله خمپاره صد و بيست روي طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدي» همه دويدند طرف سنگر. هنوز نرسيده بوديم كه او در حاليكه سرفه مي‌كرد و خاك‌ها را كنار مي‌زد، ديديم. كمكش كرديم تا بيرون بيايد. همه نگران بودند «حاج آقا طوري نشدين؟» و او همانطور كه خاك‌هاي لباسش را مي‌تكاند خنديد و گفت: «انگار عراقي‌ها هم مي‌دانند كه خواب به ما نيامده . »

 

منبع:كتاب افلاكی خاكی

راوی:محمد رضا اشعری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:38  توسط سرگردان شلمچه  | 
 

خوبان همه جمعند...

حدوداً چهل و پنج روز بود كه براي عمليات لحظه‌شماري مي‌كرديم. يك روز اعلام شد كه فرمانده لشكر آمده و مي‌خواهد با مردها صحبت كند. همگي با اشتياق جمع شده تا وعده عمليات، خستگي‌مان را زائل كند. شهيد زين الدين گفت: «از محضر حضرت امام (ره) مي‌آيم ... وضعيت نيروها را خدمت ايشان بيان كردم و گفتم شايد تا يك ماه ديگر نتوانيم عمليات را شروع كنيم ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانيد و آنان را به مرخصي بفرستيد. خودتان از طرف من از آنان بيعت بگيريد كه بازگردند و هركدام، يكي دو نفر را هم همراه خويش بياورند ...» هنوز حرفهاي آقا مهدي تمام نشده بود كه بچه‌ها با شنيدن نام مبارك امام (ره) شروع به گريستن كردند. حال خوشي به همه دست داده بود. صداي آقا مهدي با هق‌هق عاشقانه ياران امام گره خورد و در آن دشت سوخته به آسمان پر كشيد. پس از پايان مرخصي، ياران با وفاي امام با يكصد و پنجاه نيروي تازه نفس ديگر بازگشتند و بدين ترتيب عمليات محرم شكل گرفت.

 

منبع:كتاب افلاكي خاكي

راوي:مرتضي سبوحی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:32  توسط سرگردان شلمچه  | 
 

يك بار به طور ناشناس به كربلا رفتم. از قبل با خود عهد بسته بودم كه به هيچ وجه با كسي حرف نزنم تا نفهمند كه من يك ايراني‌ام. وارد حرم امام حسين (ع) شدم و حسابي با آقا خلوت كردم و از طرف همه بچه‌ها پيش آقا عقده‌گشايي نمودم. ديگر هوش و حواسي برايم نمانده بود. دل و عقل و هوشم را پيش آقا جا گذاشته بودم. از حرم كه بيرون آمدم، همانطور كه با بي‌ميلي قدم برمي‌داشتم، خوردم به يك مرد عرب. از دهانم پريد و گفتم: «آقا ببخشيد ... معذرت مي‌خواهم ...» وقتي با نگاه عجيب و چهره حيرت‌زده مرد عرب مواجه شدم تازه فهميدم كه چه دسته گلي به آب دادم. تا آن مرد عرب آمد چيزي بگويد، من خودم را در ميان ازدحام جمعيت گم كردم و از تيررس نگاهش دور شدم.

 

 پي‌‌نوشت: ايشان در طول جنگ ايران و عراق چند بار به طور ناشناس به زيارت حرم مطهر آقا ابا عبدالله نائل شدند و اين خاطره هم از همان روزهاست.

 

منبع : کتاب افلاکی خاکی

 راوي:خود شهيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:26  توسط سرگردان شلمچه  | 
نام بلند مهدي زين‌الدين درسال 1338 در انبوه زمينيان درخشيد و هستي آسماني‌اش در خاك تجلي يافت. او در خانواده‌اي مذهبي و متدين متولد شد. با ورود به مدرسه و آغاز زندگي تازه، مهدي اوقا ت فراغتش را در كتاب‌فروشي پدر مي‌گذراند. مهدي در دوران تحصيلات متوسطه‌اش به لحاظ زمنيه‌هايي كه داشت با مسائل مذهبي و سياسي آشنا شد. در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي به دليل نپذيرفتن شركت اجباري در حزب رستاخيز از مدرسه اخرا ج شده بود، با تغيير رشته و عليرغم تنگنا و فشار سياسي تحصيل را ادامه داد و رتبه چهارم را درميان پذيرفته‌شدگان دانشگاه شيراز به دست آورد اما با تبعيد پدر به سقز از ادامه تحصيل منصرف شد و به شكل جدي‌تري فعاليت مبارزاتي را پي گرفت. پدر پس از زماني كوتاه به اقليد فارس تبعيد شد و دور از خانواده مدتي را در آنجا گذراند. با شروع مبارزات مردمي در سال 56 پدر مخفيانه به قم رفت و خانواده را نيز منتقل كرد. از آن پس مهدي به همراه پدر و جمعي ديگر در ساماندهي و پيشبردن انقلاب در شهر قم تلاشهاي بسياري كردند. با به ثمر رسيدن تلاشهاي جمعي و پيروزي انقلاب، مهدي ابتدا به جهاد سازندگي و سپس با تشكيل سپاه پا سداران به اين نهاد پيوست و پس از مدتي به عنوان مسؤول اطلاعات و عمليات سپاه پاسداران قم فعاليت‌هاي خود را ادامه داد. اين مسؤليت مقارن با توطئه‌هاي پيچيده و پي‌در‌پي ضد انقلاب بود كه او با توانايي، خلاقيت و مديريت بالايي كه داشت به بهترين شكل ممكن آنها را از سر گذراند و اين مر حله بحراني فعاليت سياسي را طي كرد. هنوز نخستين شعله‌هاي جنگ تحميلي بر افروخته نشده بود كه آقا مهدي با طي دوره آموزش كوتاه مدت نظامي همراه با يك گروه صد نفره عازم جبهه‌هاي نبرد شد و نخستين تجربه رويارويي مستقيم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئوليت شناسايي يگانهاي رزمي، مسئوليت اطلاعات و عمليات قرارگاه نصر، فرماندهي تيپ علي بن ابيطالب (ع)،‌ فرماندهي لشگر خط شكن علي بن ابيطالب (ع) و فرماندهي لشگر 17 علي بن ابيطالب (ع) را بر عهده گرفت. سردار سرلشگر مهدي زين‌الدين در آذر ماه سال 1363 در حالي كه به همراه برادرش مجيد (مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشگر علي بن ابيطالب) براي شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، با ضد انقلاب منطقه درگير و پس از سالهاي طولاني انتظار، كليد باغ شهادت را يافت و مشتاقانه به سرزمين‌هاي ملكوتي آسمان هفتم بال گشود. يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.

 

منبع:كتاب افلاكي خاكي

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:22  توسط سرگردان شلمچه  | 
 

آنها ، نه دل ها که گل ها ی بی نجابت اند که تو را انتظار نمی کشند.

و آنها نه سرها که سنگ های بی صلابت اند اگر از شمیم فرج ، چون گل نشکفند.

مادران ما را به روزگار غیبت بر زمین نهاده اند و در کام ما حلاوت ظهور ریخته اند .

پدران هر صبح آدینه ، دستان دعای مارا میان انگشتان اجابت خود می گرفتند و در کوچه باغ های نیایش به ندبه می بردند .

آموزگاران ، نخست حرفی که در  گوش ما می خواندند ، دلواژه ی مهر  با خورشید سپهر بود .

 

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

فرزند مرا هیچ میاموز به جز عشق

 

از یاد نمی برم آن روز را که با پدر گفتم :

کدامین کوه میان ما و او غروب افکنده ؟

گفت : فرزندم ! دانستم که بالغ شده ای ، که نابالغان از او هیچ نپرسند و به او هرگز نیندیشند.

گفتم: در کنار کدامین برکه بنشینم تا مگر ماه رخسارش در او بتابد؟

گفت : فرزندم ! دانستم که از من میراث داری ، که پدران تو همه برکه نشین بودند .

گفتم : پدر جان ! چرا عصر آدینه ها پروای ما نداری ؟

گفت : فرزندم ! پروانه ها همه چنین اند.

گفتم : مادر مرا چه روزی زاد ؟

گفت : جمعه .

گفتم : و شما ؟

گفت : جمعه.

گفتم: برادران و خواهرانم؟

گفت : جمعه .

گفتم : چگونه است که ما همه جمعگانیم ؟

گفت : در روزگار نامرادی ، هر روز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند، همه عصرند.

...

 با گوشه ی جامه  سبز دعا اشک از  چشم های خود دزدید و

گفت : فرزندم ! امروز چه روزی است ؟

گفتم : جمعه .

گفت : تا جمعه ی موعود ، چند آدینه راه است ؟

گفتم : یک " یا حسین " دیگر.

گفت : حسین را تو می شناسی ؟

گفتم : همان نیست که صبح های جمعه پرده خوان ندبه ی خون است ؟

 گفت : و عصرهای  جمعه ، کبوتران فرج را یک یک بر بام انتقام می نشاند .

...

 مادرم به ما پیوست . دلگیر بود ، اما مهربان . چادر بی رنگ و روی شب فامش را هنوز از سر بر نداشته بود که از بیت الاحزان پرسید.

نگاه پدر به سوی ما لغزید و چشم های من در افق خیره ماند.

پدر یا مادر ، نمی دانم ، یکی گفت :

شاید امروز ، شاید فردا ، شاید... همین جمعه.

شاید همین جمعه.  

 

بر گرفته از کتاب ندبه های دلتنگی . نوشته ی رضا بابایی

 

 

 

                                                                                                    دوباره جمعه غروب است ساکت و بی روح...!

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 15:32  توسط سرگردان شلمچه  | 
 

همه راه ها به كربلا ختم مي شود.

بايد در عرصه هر روزه عاشورا پيروز شد تابه حقايق عالم رسيد. عرصه هرروزه عاشورا عرصه تقابل بين خدا وشيطان است. واگر دراين عرصه برهرچه ترديد وشك غلبه نكنيم حسيني نخواهيم شد.

 

السلام علیک یا اباعبدلله (ع)

در هر كجاي اين كره خاكي كه هستيم همه باهم

 زمزمه هماهنگ دعاي روحبخش زيارت عاشورا پنج شنبه هر هفته ساعت ۲۱

 

ذکرتوسل این هفته : حضرت رقیه(س)

 

شهید شاهد این هفته : شهید اسکندر دژآهنگ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 23:27  توسط سرگردان شلمچه 

 

... خداوندا اگر قرار است که ادامه ی زندگی ام دستخوش هواهای نفسانی شود مرا به سوی خود ببر و از در رحمت مرا عفو کن .

دوست دارم محاسنم با خون رنگین شود تا در روز قیامت در پیشگاه خداوند تعالی روسیاه و شرمنده نشوم .

... من افتخار می کنم که خونم را که چند قطره ای بیش نیست زیر درخت اسلام و ولایت فقیه بریزم و با این کار درخت اسلام و ولایت فقیه را آبیاری نمایم.

 

قسمتی از وصیت نامه شهید اسکندر دژآهنگ . شهید شهرستان ایذه . استان خوزستان .

محل شهادت : ماووت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 23:13  توسط سرگردان شلمچه  |