|
بسم رب الشهدا والصدیقین چند خطی که در این پست می گذارم خلاصه ای است از شکواییه ای که در مورد خودم نوشتم و قصد جسارت به هیچ کس رو ندارم. خواهش می کنم اگه بهتون برمی خوره لطفا" نخونید . چون اعتقاد دارم که علاوه بر شما افراد دیگه ای هم که ما اونها رو نمی بینیم اما اونها اعمال و رفتار ما رو می بینند ، این وبلاگ رو می خونند ، هم چنین به خاطر خودم ، این مطلب رو می ذارم. اگه هم خوندید و بهتون برخورد ، پیشاپیش ببخشید. اما اگه خوندید و حتی برای لحظه ای به فکر فرو رفتید برای عاقبت بخیری همه دعا کنید. به هر حال نمیشه از کنار هر اتفاقی به راحتی گذشت!!!
نویسنده وبلاگ آخرین بار بعد از آخرین امتحان پایانترم به همراه دو تا از رفقا رفتیم خونه شون... توی چند بار ی که توفیق داشتیم و خدمتشون رسیدیم این اولین باری بود که قبل از ورود ما بلند شدند. وقتی این صحنه رو دیدیم انگار که همه ی دنیا رو به ما داده باشند ، دیگه نتونستیم جلوی اشکهامون رو بگیریم . اشک شوق از سر حال بودن مادر ... این دفعه مادر ، بیشتر از دفعات پیش باهامون حرف زد... آره ما هم دیگه مادر صداشون می کردیم... مادر " شهید نصرت الله نادری " رو میگم . اگه اون روز با دیدنشون اشک شوق ریختیم ... این روزها به خاطر فقدانش باید خون گریه کنیم. مادر حاج نصرت الله نادری دیگه نتونست دوری پسرش رو تحمل کنه و به دیدار پسرش رفت. مادر جون ! الان که توی بهشت مهمون پسرت حاج نصرت الله هستی ، ما رو هم فراموش نکن و باز هم برامون دعا کن . همونطور که وقتی بِهِت می گفتیم : برامون دعا کن ، می گفتی : " از پسر شهیدم می خوام که براتون دعا کنه ". حاج نصرت الله ، الان که توی بهشت میزبان مادر بزرگوارت هستی ، بدون که چندتا دل شکسته مادرت رو همراهی می کنه ... تا خودِ خدا. این دل های شکسته رو هم دریاب . ... هر چند که مادر جون ، خیلی وقت بود که روح باعظمتش از قفس تنگ و تاریک دنیا پرواز کرده بود ، حتی قبل از اینکه حاج نصرت الله بپره... چونکه : " مادر شهید پیش از آنکه مادر شهید شود ، شهید می شود! " . . . حالا که این چند خط رو می نویسم هفت روز از فوت مادر حاج نصرت الله نادری گذشته و من تازه امشب خبردار شدم. این یعنی چی ؟ این یعنی چی که من باید آخرین نفری باشم که از فوت مادر شهید با خبر می شم؟! من که ادعام می شد هرچند وقت یک بار به عیادتش می رفتم یا تلفنی احواش رو می پرسیدم ... و اون قدر به خاطر این کار کوچک خوشحال می شدم که انگار ...!!!!! اما حالا متوجه شدم که این خوشحالی نبوده بلکه غرور بوده ، غروری از سر خودخواهی برای اینکه فقط کاری رو از روی دوش خودم برداشته باشم و... من فکر می کردم که هدفم رو شناختم... من خیال می کردم که توی کارم اخلاص دارم... من تصور می کردم که ... زهی خیال باطل ، که همه اینها نقش بر آب زدن بود !!! اگه هدفم درست بود ...... اگه اخلاص به معنی واقعی کلمه داشتم.... اگه.......... حاج نصرت الله ، حداقل اجازه می داد که یه بنده ی روسیاه مثل من هم توی تشییع جنازه پیکر مادر بزرگوارش شرکت کنه و ازش خداحافظی کنه.......... .......نه اینکه تازه بعد از یه هفته مطلع بشه . بعد تازه انتظار دارم که برات سفر جنوب رو هم بهم بده. واقعا" که خیلی ... هستم. اما چرا .. چرا توی این مدت متوجه نشدم که هدفم درست نیست. حاج نصرت الله ! چرا ... پس چرا توی این مدت من رو به خونه ات راه می دادی . حداقل همون موقع که ازم دلگیر شده بودی ... وقتی اومدم منت کشی جوابم رو نمی دادی ، باز هم ازم رو بر می گردوندی تا حداقل خجالت بکشم و نیام خونه ات،تا بفهمم که دارم چه کار می کنم. می دونم که از من ناراضی هستی ولی... آخه من روسیاه که شهید از دستش ناراضیه ، چطور می تونم ( به خیال خودم ) با یدک کشیدن اسم مقدس بسیجی فریاد بزنم " اللهم عجل ... " چطور می تونم ادعا کنم که " آقا بیا ، من هم منتظرم . " کدوم انتظار ؟ ! کدوم عشق ؟! منی که نتونستم دل سرباز امام زمان (عج) رو از خودم راضی نگهدارم ، چطور می تونم ادعا کنم که امام زمان (عج) از دست من راضیه و من حتما" جزء سربازهاش هستم ؟ همه اش حرف ! همه اش ادعا ! تازه این ها همه به کنار ... ای کاش آتش این همه ... فقط دامن خودم رو می گرفت . توی این مدت رفقایی همراه من بودند که اونها هم به خاطر اعمال من و به خاطر همراهی با من این سعادت رو از دست دادند . امیدوارم که من رو حلال کنند. . . .
اما حاج نصرت الله ، مادر جون ! امروز که بیشتر از هر روز دیگه ای دلم شکسته ، برام دعا کنید هر چند که می دونم که " با کریمان کارها دشوار نیست " و برامون دعا می کنید. برای همه ی رفقا دعا کنید و من هم اگه لیاقت داشتم... برام دعا کنید بفهمم که به عقوبت کدوم کار اشتباهم ، سعادتِ ........! برام دعا کنید که رفقا هم من رو حلال کنند. برام دعا کنید بتونم یه منتظر واقعی و با معرفت باشم. حاج نصرت الله ، مادر جون ! حلالم کنید...... اگه لیاقتش رو پیدا کردیم ما رو هم شفاعت کنید برامون دعا کنید. والسلام دوشنبه ۲۹/۱۱/۸۶ ساعت ۱:۳۰ شب شادی روح امام و شهدا و مادر شهید حاج نصرت الله نادری صلوات
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 15:36  توسط سرگردان شلمچه
|
بسیج میقات پابرهنگان و معراج اندیشه پاک اسلامی است که تربیت یافتگان آن ، نام و نشان در گمنامی و بی نشانی گرفته اند. بسیج شجره ی طیبه و درخت تناور و پرثمری است که شکوفه های آن بوی بهار وصل و طراوت یقین و حدیث عشق می دهد. بسیج مدرسه ی عشق و مکتب شاهدان و شهیدان گمنامی است که پیروانش بر گلدسته های رفیع آن اذان شهادت و رشادت سر داده اند. من دست یکایک شما پیشگامان رهایی را می بوسم و می دانم که اگر مسئولین نظام از شما غافل شوند به آتش دوزخ الهی خواهند سوخت. حقیقتا" اگر بخواهیم مصداق کاملی از ایثار و خلوص و فداکاری و عشق به ذات مقدس حق و اسلام را ارائه دهیم ، چه کسی سزاوارتر از بسیج و بسیجیان خواهند بود؟ تنها در سختی ها و گرفتاریها و حق گوییها در مقابل قدرتهای شیطانی است که مدعیان لاف زن از متعهدان بی سر و صدا و خالصان فداکار از مغشوشان ریاکار متمایز می شوند. پیر دیار عاشقان " حضرت امام خمینی (ره) "
+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 23:57  توسط سرگردان شلمچه
|
خواهم ای دل محو دیدارت کنم جلوه گاه روی دلدارت کنم ..............
اندکی صبر سحر نزدیک است.................
راستی یه سوال........ حضرت سکینه و حضرت رقیه (سلام الله علیهما ) پیکر تیربارون شده و بی دست عمو عباسشون رو دیدند ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 14:6  توسط سرگردان شلمچه
|
بسم رب الحسين(عليه السلام) آخرين خطبه مولايمان امام حسين (عليه السلام ): > كه آورده اند پس از ايراد اين خطبه پرشور حضرت به شهادت رسيدند< اي بندگان خدا ! تقواي خداپيشه سازيد وازدنيا حذر كنيد، اگر دنيا براي كسي باقي مي ماند وكسي در دنيا جاويدان بود انبياي الهي سزاوارترين مردم به بقاء واولي به رضا و خشنودي و راضي تر به
قضاء الهي بودند، ولي خداي تعالي دنيا را براي بلاء وآزمايش آفريده است و اهل آن را براي فنا خلق فرموده، هر چيز نو و جديد آن كهنه مي شود و نعمتهاي آن از بين مي رود و سرور آن به تلخي مبدل گردد؛ دنيا منزل ماندن نيست بلكه محلّ توشه برگرفتن است، پس توشه برگيريد كه بهترين توشه ها تقوي است و تقواي خدا را پيشه سازيد تا رستگار شويد.
۴۰زيارت عاشورا جهت تعجيل در فرج آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه شريف)
زمزمه هماهنگ ساعت 21.
رفقا رو هم دعا كنيد ..... ( التماس دعا)
+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 17:47  توسط سرگردان شلمچه
|
به سپاه پاوه رفته بودم تا سراغی از همت بگیرم. وقتی به جایگاه استراحت بچهها سر زدم، دیدم هیچ كس آنجا نیست. هنوز داخل اتاق را میگشتم تا بلكه یك نفر را ببینم و از او سراغ همت را بگیرم. در همین موقع، صدای نالهای به گوشم رسید. صدا را دنبال كردم تا به یكی از اتاقهای ساختمان رسیدم. جلو رفتم، دیدم كه شخصی گوشه اتاق افتاده و ناله میكند. خوب كه دقت كردم، دیدم همت است. از شدت سرماخوردگی، عفونت ریهها و شدت درد دندان نمیتوانست صحبت كند. گویا آمده بود برای معالجه و استراحت، ولی چون نزدیك غروب آفتاب رسیده بود، دكتر و دارویی نبود كه بتواند دردش را تسكین دهد. سه، چهار تا قرص مسكن همراهم بود. آنها را به او دادم و او همه را با هم خورد. شب غذا تخممرغ آب پز بود. ولی او نمیتوانست آن را بخورد. ناچار مقداری آب و آرد و شكر مخلوط كردیم و بعد از جوشاندن، به صورت روان در آوردیم كه به عنوان سوپ بخورد. موقع خواب، دیدم كه از شدت تب دارد میسوزد. رنگ و رویش تغییر كرده بود و حال خوبی نداشت. چارهای نبود، شب بود كاری از دستمان برنمیآمد. تصمیم گرفتم صبح هر طور كه شده او را به دكتر برسانم. صبح، وقتی برای نماز از خواب بیدار شدم، دیدم كه همت سرجایش نیست. همه جا را گشتم ولی اثری از او ندیدم وقتی رفتم و از نگهبانی سراغش را گرفتم، گفت: «حدود ساعت سه بعد از نیمه شب، حركت كرد به طرف منطقه.» برای لحظاتی سرجایم میخكوب شدم. باورم نمیشد كه با آن حال، راه بیفتد و به منطقه برود. ولی حاج همت بود و این كارها از او بعید نبود.
+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 12:48  توسط سرگردان شلمچه
|
... رخت خوابش دو تا پتو سربازی بود . توی قرارگاه همین طور که دراز کشیده بود با صدای بلند می خندید . کسی گفت : " آقا یه کمی یواش تر ! بغل دستتون اتاق فرماندهیه . " " حسن " با همان نگاه بازیگوش و لب خندان گفت : " ای بابا ، عراقی ها اومدن تو مملکت ما می خندن ، ما سرجامون نمی تونیم بخندیم ." به ادامه مطلب بروید... ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 12:39  توسط سرگردان شلمچه
|
|
|