|
... ومگر همه چیز آماده ی نو شدن نمی شود... ومن همیشه با یاد تو تازه می شوم... با یاد تو که بی قرار دیدارت هستم.... در سالی که برای من تحویل نخواهد شد تا دیدار آسمان شلمچه ( حتی اگر سال ها به تأخیر افتد ) به همراه یارانی که آنها نیز بیقرارند ، از تو عیدی می خواهیم...
ستاره آسمان شلمچه متولد شد . تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در همان شهرستان گذراند . سپس با خانواده به شهرستان مسجد سلیمان عزیمت نمود و تحصیلات دبیرستانی خود را در این شهر به پایان رساند و به خدمت سربازی اعزام گردید . بعد از آموزش، داوطلبانه جبهه های حق علیه باطل را جهت ادامه خدمت انتخاب نمود . پس از خدمت سربازی به دانشگاه راه یافت و در دانشگاه یزد در رشته علوم تربیتی به تحصیل ادامه داد ولیکن هرگز جبهه را فراموش نکرد و همزمان با تحصیل در اکثر عملیات ها از جمله عملیات والفجر 8, کربلای 4 , کربلای 5 و ....حضور فعال داشت . نهایتا" در سال 1366 بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه مجددا" به جبهه اعزام شد و در روز دوم مرداد همان سال در منطقه عملیاتی شلمچه در اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه ی گردن ، جام میگون شهادت را نوشید و دعوت حق را لبیک گفت پیکر مطهر این شهید بزرگوار در استان خوزستان ، شهرستان مسجد سلیمان ، در بهشت زهرا ، قطعه شهدای " چهار بیشه " در کنار دیگر همرزمانش به خاک سپرده شد .........
از این شهید بزرگوار وصیتنامه ای در دست نیست ، اما چند جمله ای که در ادامه می آید جملاتی است که ایشان در دفترچه ای (که پس از شهادت از جیب پیراهنشان بیرون آورده شده است ) نوشته بودند : " بسم الله الرحمن الر حیم . الحمدلله رب العالمین . اشهد ان لا اله الله ، اشهد ان محمدا" رسول الله ، اشهد ان علیا" ولی الله . خدا را شکر می کنم که مرا به دین خود هدایت کرد و (... چند جمله از نوشته ها به دلیل خون آلود بودن دفترچه مشخص نبود ) و انشاالله که خداوند در حین جان گرفتن از من حقیر راضی باشد . خداوند این انقلاب اسلامی را به رهبری امام و روحانیت اصیل تا انقلاب مهدی (عج) حفظ و مؤید و منصور بدارد و (...) در پایان از همه برادران و خانواده ام می خواهم که مرا ببخشند . والسلام. ( در ضمن این مطالب جزئی را در حال حرکت در ماشین نوشتم . )
۶۴/۴/۱۲ "
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 16:6  توسط سرگردان شلمچه
|
می گویند سال نو در راه است ...! می گویند سال نو فرا رسیده است ...! سال نو ... !!! اما ... پس چرا به هر کجا که نگاه می کنم ، هیچ نشانی از نو شدن و تازگی نمی بینم؟! چرا به هر گوشه و کنار که می نگرم فقط تجدید رنگ می بینیم و تعویض نگار ؟! چرا ظاهر را چسبیده ایم و باطن را رها ...؟! ... و مگر خانه تکانی رسم پایان هر سال نیست ، پس چرا من فقط زباله ها و دور ریختنی های خانه ی خاکی و زمینی را در کوچه و خیابان می بینم ؟! پس دور ریختنی های خانه ی دل کجاست ؟! ... ومگر نو بودن و نو شدن مخصوص زندگان نیست ... پس چرا من نشانی از زنده بودن نمی بینم... نه در خود ونه در ......! پس ... " اکنون که جهان و جهانیان مرده اند ، آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود ، آن بهار مردمان و خرمی بخش روزگاران سر رسد ؟!"
اگر امسال برایمان سال جدیدی بود... خداکند سال جدید غذای شیطان نماز قضای ما نباشد و جیب زندگی ما پر از نقل اخلاص شود . خدا کند قافله های غفلت ما را گمراه نکنند و خانه ی رضایت چهارده معصوم را گم نکنیم و... خدا کند این بهار ، نوروز دیدار یار باشد... انشاالله.
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 15:21  توسط سرگردان شلمچه
|
رضا دستواره این حرف ها سرش نمی شد . باید بازیگوشی می کرد. می گفت و می خندید.خاطرم هست تابستان سال 62 توی پادگان ابوذر بودیم. یک خط FX تهران داشتیم که اصلش توی مخابرات بود . یک خط آن را هم پارالل کرده بودند توی اتاق ما. گوشی اش شماره گیر نداشت . با حاج همت و عباس کریمی نشسته بودیم که رضا گفت : " من با همین براتون شماره می گیرم ". گفتم : " محاله بتونی " . عباس گفت : " نمی شه آقا ". رضا گفت : "می شه ، می تونم " . پرسیدم : " چطوری ؟ " رضا گفت : گوشی را که برمی دارم تقه صدا می ده . با همین تقه ها می شه شماره گرفت ." داشتیم باور می کردیم . رضا گفت : " هر تقه نشان دهنده ی یک شماره است. اگر شماره ات 9 باشه باید 9 تا تقه بزنی . " مثلا" امتحان هم کرد . بعد گفت : "عباس شماره خونه ات رو بده من برات بگیرم ." عباس کریمی با آنکه باور نمی کرد ولی شماره تلفن خونه ی خواهرش رو که تهران زندگی می کرد ، داد . رضا شروع کرد روی گوشی بدون شماره گیر ، تقه زدن . بعد هم گوش تیز کرد و گفت : " گرفت ! الو ... " . اسم صاحبخانه را گفت و ادامه داد : " گوشی دستتون . " بعد هم گوشی را داد دست عباس کریمی و اضافه کرد : " صدا خیلی ضعیفه ، باید داد بزنی ". عباس گوشی را گرفت گفت : " الو " و شروع کرد به داد زدن .صدایی نمی آمد . رو کرد به رضا و گفت : " این که صداش خیلی ضعیفه ! " رضا گفت : " باید بلندتر داد بزنی . این خطها همیشه اینجوری اند . " عباس گفت : " کی گفته ؟ من خودم همین دیروز باهاش حرف زدم ." عباس گفت : " حالا داد بزن خواهرت پشت خطه . " عباس باز پشت گوشی داد زد . باز گفت : " این که جواب نمی ده ! " به رضا گفت سر کار گذاشتی منو ؟ " رضا گفت : " کی ؟ من ؟" و از خنده منفجر شد . حالا نخند ، کی بخند . ما هم می خندیدیم. عباس هم کلافه بود و غُر می زد... تلفن زنگ زد . پشت خط ، " عزیز جعفری " ، فرمانده قرارگاه نجف بود . با حاج همت کار داشت . رضا رفت گوشی را برداشت . بعد رو کرد به همت و گفت : " حاجی ! با تو کار دارند . " حاج همت گفت : " گوشی را بذار . من با اونایی که تو باهاشون حرف می زنی کار ندارم . " رضا گفت : " به جان حاجی از قرارگاه نجفِ . " حاجی گفت : " اگه از قرارگاه کربلا هم باشه ، من حرف بزن نیستم . گوشی رو بذار بچه ! " رضا گفت : " عزیز پشت خطه ، خیلی هم عصبانیه ، می گه کار واجب داره ." حاج همت راضی نمی شد . متلکی هم به رضا گفت . گفت : " دیگه حنات پیش من یکی ، رنگی نداره . " دیدم رنگ به روی رضا نیست . شک کردم و گفتم : " گوشی را بده به من ببینم . " گوشی را گرفتم ، حرف زدم ، دیدم راست می گوید ، گفتم : " حاجی ! رضا راست می گه ! " حاج همت گفت : " تو هم ؟ از تو دیگه توقع نداشتم . " حالا مگر گوشی را می گرفت . کلی قسم و آیه اش دادم تا آمد گوشی را گرفت صحبت کرد . دست گذاشت روی گوشی رو به من و رضا گفت : " نمی تونستید زودتر بگید عزیز پشت خطه ؟! " سردار سرتيپ پاسدار شهيد سعيد مهتدي جعفري (فرمانده لشكر 27 محمد رسولالله)
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 18:8  توسط سرگردان شلمچه
|
ندیدم آینه ای چون لباس خاکی ها . . . شرمنده
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 18:5  توسط سرگردان شلمچه
|
روایت اکبر حاج محمدی : ما گردان 410 بودیم ، از لشکر 41 ثارالله ... صبح آن روز به گمانم نزدیک ساعت 8 ، " سید حمید میر افضلی " و " حاج همت " آمدند برای بازدید خط. فرمانده لشکرمان " حاج قاسم سلیمانی " و "رضا عباس زاده " هم بودند . " حاج همت " را من هنوز درست نمی شناختم . به من گفت : بروم پیامی را از بی سیم به یکی از تیپ های لشکرش ابلاغ کنم و زود برگردم . سید حمید نشسته بود ترک موتور حاج همت . رفتم ابلاغ کردم و سریع برگشتم . نبودند ! نه سید ، نه حاجی . گفتم : " کجا رفتند ؟ " گفتند : " همین الان رفتند. " بعد فهمیدم با هم رفته اند چهار راه مرگ ، توی جزیره ی جنوبی مجنون . روایت مهدی شفازند : سوار بر موتور هایمان راه افتادیم . موتور حاج همت و میر افضلی که ترک حاجی نشسته بود ، از جلو می رفت و من هم پشت سرشان . فاصله مان با هم ، دو ، سه متر بیشتر نبود . سنگر پایین جاده بود و برای رفتن روی پد وسط می بایست از پایین پد می رفتیم روی جاده . همین کار باعث می شد دور شتاب موتور کم شود . البته این کار هر روزمان بود . عراقی ها روی آن نقطه دید کامل داشتند . درست به موازات نقطه ی مرکزی پد ، تانکی را مستقر کرده بودند و هر وقت ماشین یا موتوری بالا و پایین می شد و نور آفتاب به شیشه شان می خورد ، تیر مستقیمش را شلیک می کرد. ما موتورها را با گل مالی بدنه شان استتار کرده بودیم ، با این حال عراقی ها باز ما را می دیدند. آخر فاصله خیلی نزدیک بود . موتور حاج همت کشید بالا تا برود روی پد . من هم پشت سرشان رفتم . حسی به من می گفت الآن گلوله شلیک می شود . رو به حاج همت گفتم : " حاجی ! اینجا را پر گاز تر برو ." در یک آن گلوله شلیک ، و منفجر شد. دودی غلیظ آمد ، بین من و موتور " حاج همت " قرار گرفت. صدای گلوله و انفجارش موجی را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گیج و مبهوت بمانم . طوری که نفهمم اصلا" چه اتفاقی افتاده و با کی ها همسفر بوده ام . در یک لحظه موتوری را دیدم که افتاده بود سمت چپ جاده . دو جنازه هم روی زمین افتاده بودند . آرام از موتور پیاده شدم و آن را گذاشتم روی جک . رفتم به طرفشان . اولین نفر ، به رو ، روی زمین افتاده بود . او را که برگرداندم ، دیدم تمام بدنش سالم است . فقط صورت ندارد و دست چپ . موج آمده و صورتش را برده بود . اصلا" شناخته نمی شد. در یک آن همه چیز یادم آمد! عرق سردی روی پیشانی ام نشست . رفتم سراغ دومی که او هم به رو افتاده بود .نمی توانستم باور کنم که این جسد سید حمید است . از لباس ساده اش او راشناختم . یاد چهره شان افتادم . دیدم " حاج همت " و " سید حمید " هر دو یک منطقه ی مشترک دارند و آن هم چشم های زیبایشان است .خدا همیشه گفته هر کی رادوست داشته باشد بهترین چیزش را می گیرد و چه چیزی بهتر از چشم های آنها ؟!
روایت سرلشکر محسن رضایی : در تماس بی سیم با فرمانده قرارگاه جزیره ی جنوبی ، گفتم : "حاجی چطوره ؟ وضعش را سریع بگو ؟ " گفت : " گفتنی نیست " . گفتم : " ولی تو به من می گویی . چی شده ؟ " گفت : " همت شهید شده ! " نتوانستم بایستم . نشستم ... عراقی ها حتی جشن گرفتند . توی رسانه هایشان با خوشحالی اعلام کردند که یکی از فرمانده هان لشکرهای قوی ایران را کشته اند . اولین باری که در جنگ به کسی عنوان " سیدالشهدا " داده شد ، در همین عملیات خیبر بود، برای " حاج همت " . منبع : به مجنون گفتم بمان- کتاب سوم ، همت
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 18:0  توسط سرگردان شلمچه
|
قرن ها پیش ظهر عاشورا کربلا بود و آسمان نیلی سر خورشید رفت بر نیزه خورد بر روی کودکان سیلی * عده ای نارسیده برگشتند همه جا بوی " اشعری " می داد ! بوی گندیدگی می آمد از مغز این قاتلان قابیلی! * بازوان رشید عباس و هیبت پرتوان اکبر بود که خنک کرد قلب مولا را از تب صلح های تحمیلی * قرن ها بعد ... ما بزرگ شدیم رنگمان تابع " تمدن " شد ظرف " وجدان " مان پر از خالی ! روح " اصلاح " مان پر از خیلی! * پشت بر آفتاب خیمه زدیم سایه مان پیش پایمان افتاد چرخ خوردیم توی تاریکی گرد میدان " هردم بیلی" ! * روز و شب های عمر از پی هم رفت و شسته رُفته شد غیرتمان " کم کم از یادمان مصیبت رفت کربلا شد دو روز تعطیلی ... ! " * صدق ؟ مردانگی ؟ مروت؟ ...نیست! عدل ؟ انصاف ؟ ... این کجا ؟ آن کو ؟ همه مهرها و امضاها پای پرونده ها فامیلی! * ظهر دیروز ... خاک و خون و عطش صبح امروز ...شیر و نسکافه ! شب فردا چه می شود ؟؟؟ ... یامهدی (عج) ! " التماس ظهور تعجیلی ".....
زمزمه هماهنگ ۴۰زيارت عاشورا امام حسين (علیه سلام ( جهت تعجيل درفرج آقا امام زمان (عج)
زمزمه هماهنگ ... هر زمان از شبانه روز که دلمان هوایی شد...... برای همه ی دلسوخته ها دعا کنید. يا علي(ع) - التماس دعا
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 17:39  توسط سرگردان شلمچه
|
حاج حسین خرازی از زبان آقا سید مرتضی آوینی: " وقتی از این کانال ها که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند داده اند ، بگذری ، به " فرمانده " خواهی رسید . او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویی ؟چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه بهتری است. مواظب باش ! آن قدر متواضع است که او را در میان همراهانش گم می کنی ! اگر کسی او را نمی شناخت ، هرگز باور نمی کرد که با فرمانده ی لشکر مقدس امام حسین (ع) روبروست . ما اهل دنیا ، از فرماندهان لشکر ، همان تصویری را داریم که در فیلم های سینمایی دیده ایم. اما فرماندهان سپاه اسلام ، امروز همه ی معیارها را در هم ریخته اند . " حاج حسین خرازی " را ببین ! او را از آستین خالی دست راستش بشناس .جوانی خوش رو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا" لاغر و سخت متواضع ! آنان که درباره ی او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از تمامی خصایل وی تأکید ورزیده اند : " شجاعت و تدبیر "... حضور حاج حسین در نزدیکی خط مقدم درگیری ، بسیار شگفت انگیز بود . اما می دانستیم او کسی نیست که بیهوده دل به دریا بزند . عالم محضر خداست و حاج حسین کسی نبود که لحظه ای از این حضور غفلت داشته باشد . اخذ تدبیر درست ، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است . وقتی خبردار شدیم که دشمن با تمام نیرو اقدام به پاتک کرده سرٌ وجود او در خط مقدم را دریافتیم. " مأخذ : کتاب گنجینه ی آسمانی
... وآن روز که عکس تو ... تو که یکی دیگر از ستارگان شلمچه ای قسمت من شد ... آری عکس تو مونس بی قراری های من شد تا ... تا بیاموزم .... شجاعت و تدبیر را....!!!!!!!! از تو که ستاره ی دیگری در راه تاریک زندگی من شده ای....! حاجی فکر کنم دیگه التماس دعاهای ما خسته ات کرده باشه ... ولی باز هم .... التماس دعا.
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 15:27  توسط سرگردان شلمچه
|
شهادت حاج حسین خرازی و پیام محسن رضایی " حسین جان ! تو که خاک گرم و خونین دارخوئین ، یاد تو را در جای جای خود ثبت کرده است ، به جنگ کربلایی ما قوت دادی و یارانت مصمم تر از گذشته به دنبالت خواهند آمد. بعد از شهادتت ، دوستان عزیز تو بار دیگر به یاد امام حسین (ع) ، مظلوم کربلا می افتند و بدون توجه به مشکلات سر راه ، آن طور که امام فرمود ، با نشاطی به شیرینی عسل ، راه را خواهند پیمود .ما برادر عزیزی را از دست دادیم که اگر نبود وصایای شهدا بر تحمل و صبر بر این مصائب ، خدا می داند لحظه ای در این دنیا قرار نمی گرفتیم."
نكات خواندني از روحيات شهيد خرازي
روی ادامه مطلب کلیک کنید....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 15:15  توسط سرگردان شلمچه
|
اينجا سرزميني شوره زار و سوزان است . اينجا همان طلائيه خودمان است . نيك بنگر كه اين سيم خاردارها و خورشيدي ها براي سر و سينه هاي بسيجيان ترسيم شده اند . آيا كسي هست كه رد گلوله ها و لكه هاي خون را به نيش سيم خاردارها ببيند؟ آيا كسي هست كه پيكر اين بسيجي را از لابلاي سيم خاردارها خارج كند ؟ آيا كسي هست كه اين دست جدا شده را به پيكرش باز پس دهد؟ آري اينها بالهاي ملائكه اند كه به زمين آرام گرفته اند . ميدان مين را نظاره كن كه چگونه زيبا جلوه مي كند . آيا كسي هست كه ميدان مين را ، ميدان وصل و عروج ببيند؟ اينجا همان طلائيه خودمان است و آن سه راهي شهادت ، همان سه راهي معروف است. ببين موتور كوفته و آن جسم بي جان را كه چگونه راحت و آرام گرفته است . او همت است . همان حاج همت خودمان. فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص) كه سر ندارد ... .آيا كسي هست كه پيكر بي سر حسين را به ياد آورد ؟ آيا كسي هست كه گودال وصل را به ذهن آورد ؟ آيا كسي هست كه بتواند خبر شهادت او را به همسر و دو فرزندش هديه كند؟ آيا كسي هست كه شدت جراحات و عمل تركشها بر سر و صورت و سينه اش را براي خانواده اش توصيف كند ؟ آيا كسي هست كه بتواند به فرزندانش بگويد كه بابا ديگر سر ندارد؟ هيچ ميداني معناي رجال صدقوا را ... التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 14:55  توسط سرگردان شلمچه
|
...چقدر سخت است که بخواهی همه آنچه را که در دل داری ، بگویی و بی راه هم نروی . آن هم حالا که پس از گذشت تاسوعا و عاشورای امام حسین (ع) بوی اربعین می آید... سال با بهار آغاز می سود و چه بهاری دل انگیزتر از مستی عطر شکوفه های سیب سرخ. چندان هم تفاوتی ندارد زمین گرم باشد یا سرد. بهار شروع این سال ، به تازگی همیشه است به تازگی خونی که همیشه در شریان زمین و زمان است ، آنقدر تازه که با گذشت هزار و چند سال از سال شصت و یک هجری هم چنان تاریخ در همان روز و همان سال ایستاده است ؛ " کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ... واگر هر روز عاشورا باشد و تمام زمین هم کربلا آن وقت است که عزاداری و ذکر مصیبت تنها به ده روز در سال ختم نمی شود . به هر حال مصیبت عظیمی است که زمین و آسمان مثل آن را ندیده اند و اشک تنها جواهر وجودی ماست برای این بهار که اشک صفای روح است و کلید شفاعت . اما یقینا" معرفت حضرت عشق ، نزدیکی به آن زلف گره خورده با حضرت نور است ؛ چه وصلی شیرین تر از رسیدن به بهشت حقیقی که خود کشتی نجات است به یقین. باور کنید منبر نرفته ام ، دلم هوایی شد و دانه های دلم ریخت بیرون ، همین! ما اگر کلاهمان را کمی قاضی تر از پیش کنیم (!) ، می بینیم که عزاداری هایمان کمی از آنچه که باید باشد دور شده ، اینجاست که غم غربت حضرت بیشتر روی دلت سنگینی می کند . در حالیکه کتاب های تاریخی و حتی ادبی بسیار خوبی در بازار فرهنگی – مذهبی ما وجود دارد ، نمونه ی شیرینش " فتح خون " آقا سید مرتضی آوینی است که چه از بعد تاریخی و چه بعد احساسی و ادبی خودش یک مجلس کامل عزاداری است ، حالا چه می شود که وقتی محرم می آید بازار طبل و سنج شلوغ تر از بازار کتاب و راسته حکمت و معرفت است . ... ویا هنگام تناول آن غذای تبرکی شفابخش به یاد گرسنگی کاروان بعد از ظهر عاشورا هم می افتیم و البته از یاد نمی بریم که تمام لذت ظهر عاشورا به همان اقامه نماز جماعت اول وقت است و... بالاخره اینکه ما همان نسلی هستیم که معتقدیم کربلا فراتر از زمان و مکان تقدس دارد و در عمل نیز خونمان را در امتداد خون شهدای کربلا به برپایی اسلام نثار کرده ایم و حالا ، در این محرم... می دانید که تقویم دل ما با تاسوعا و عاشورا پوست می اندازد و ما این چنین خیابانهای شهر را سیاهپوش عزای سیدالشهدای عالم کرده ایم. کاش در برپایی خیمه های عزا ، بیرق سرخ مبارزه را در دل علم کنیم که مرزهای اسلام هنوز محتاج " لبیک یا حسین(ع) " است و هنوز راه قدس از کربلا می گذرد و هنوز محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است... ... وتو ای آنکه در سال سصت و یک هجری در ذخایر تقدیر نهفته بودی و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حصین لازمان و لامکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان ومکان خود را به قافله سال شصت ویک هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی... حالا بیا و بنشین و دلت را که با ذکر " یا ثارالله " آیینه کاری شده بگذار روبروی آیینه ی تاریخ تا هم خودت و هم آن ضربات آهنگین " یا حسین " قلبت را به ابدیت پیوند بزنی ...!
اربعین سال گذشته رو روی خاک های یکی از بهترین زمین های خدا مشهد شهیدان شلمچه ... مهمون بهتربن های این عالم بودیم ...زیارت اربعین رو زمزمه کردیم اما امسال ... !!! یعنی امسال هم ما رو دعوت می کنند ....؟؟؟!!!! التماس دعا
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 15:14  توسط سرگردان شلمچه
|
بسم الله با سلام خدمت خوانندگان محترم ... انشاالله از رور شنبه 11 / 12 / 1386 به پیشنهاد یکی از رفقا ختم قرآن کریم به نیت سلامتی امام زمان (عج) شروع و ثواب آن تقدیم به روح مادر بزرگوار شهید حاج نصرت الله نادری خواهد شد. رفقایی که مایل به شرکت دراین ختم قرآن هستند آمادگی خود را تا اذان ظهر روز 5 شنبه 9 / 12 / 86 در قسمت نظرات همین پست یا به صورت تلفنی و یا حضوری اعلام نمایند . انشاالله تقسیم جزءها روز جمعه 10 / 12/ 86 در پست دیگری در همین وبلاگ به اطلاع شرکت کنندگان در این ختم قرآن خواهد رسید. باشد که گوشه ی چشمی هم به زمینی ها کنند...! یا علی (ع). التماس دعا
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:29  توسط سرگردان شلمچه
|
" قطعه ی متبرک شلمچه جایی است که ملائک الهی به آن تبرک می جویند . " مقام معظم رهبری
شلمچه ... سرزمین نور ، سرزمین عشق ، قطعه ای از بهشت شلمچه ، کربلای 5 ، دریاچه ی ماهی ، سه راهی شهادت شلمچه ، جزایر بوارین ، دژهای حاشیه ی کانال شلمچه ، کانال زوجی ، پنج ضلعی ، موشک های سه متری . شلمچه ، نهر جاسم ، ... شلمچه ، بچه های بسیج ، شهدا ، مجروحین شلمچه ، تابلوی سر جاده : " وقتی که شیپور جنگ نواخته می شود ، مردان از نا مردان تشخیص داده می شوند " شلمچه ، علی رضا نوری ، مجید رمضان ، محمد عبادیان ، هاشم کلهر ، عمو حسن پیر با صفای لشکر ، حسن درزی ، حیدر فاخری ،... شلمچه و حاج حسین خرازی شلمچه و حاج نصرت الله نادری شلمچه و شهید احمد پیله ور شلمچه و دایی عباس اسفندیاری شلمچه و ستاره های بی نشان آسمانش....... شلمچه و حاج محسن دین شعاری شلوار خاکی به پا، پیراهن فرم به تن ، شال سبز دور کمر ، سوت به دست ، با روحیه و نشاط در قرارگاه تاکتیکی لشکر ... ... یادشان بخیر !
شلمچه ؛ ما بی قرار تو ایم ... آیا تو هم چشم به راه ما خواهی ماند !!!!!!!؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 17:4  توسط سرگردان شلمچه
|
قسمتی از سخنرانی استاد شهید مرتضی مطهری با موضوع شهید : تمام کسانی که به بشریت به نحوی خدمت کرده اند ، حقی به بشریت دارند . از هر راه : از راه علم ، از راه فلسفه و اندیشه ، از راه صنعت ، از راه اختراع و اکتشافات ، از راه اخلاق و حکمت عملی . ولی هیچ کس حقی به اندازه ی حق شهدا بر بشریت ندارد وبه همین جهت هم عکس العمل احساس آمیز انسان ها و ابراز عواطف خالصانه ی آنها درباره ی شهدا بیش از سایر گروهها است. چرا و به چه دلیل حق شهدا از سایر خدمتگزاران بیشتر و عظیمتر است ؟ البته دلیل دارد . همه گروههای خدمتگزار دیگر مدیون شهدا هستند ، ولی شهدا مدیون آنها نیستند یا کمتر مدیون آنها هستند . عالم در علم خود و فیلسوف در فلسفه ی خود و مخترع در اختراع خود و معلم اخلاق در تعلیمات اخلاقی خود نیازمند محیطی مساعد و آزادند تا خدمت خود را انجام دهند ولی شهید آن کسی است که با فداکاری و از خودگذشتگی خود و با سوختن و خاکستر شدن خود محیط را برای دیگران مساعد می کند . مثل شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است ، تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند و کار خویش را انجام دهند . آری ، شهدا شمع محفل بشریتند ، سوختند و محفل بشریت را روشن کردند.اگر این محفل تاریک می ماند هیچ دستگاهی نمی توانست کار خود را آغاز کند یا ادامه دهد. داستان شهید ، داستان همان شمع و شاهد است که پروین اعتصامی به نظم آورده است : شاهدی گفت : به شمعی کامشب در و دیوار مزین کردم دیشب از شوق نخفتم یک دم دوختم جامه و بر تن کردم کس ندانست چه سحر آمیزی به پرند از نخ و سوزن کردم صفحه ی کارگه ، از سوسن و گل به خوشی چون صف گلشن کردم تو به گرد هنر من نرسی زانکه من بذل سر و تن کردم شمع خندید که بس تیره شدم تا ز تاریکیت ایمن کردم پی پیوند گهرهای تو ، بس گهر اشک به دامن کردم گریه ها کردم و چون ابر بهار خدمت آن گل و سوسن کردم خوشم از سوختن خویش از آنک سوختم ، بزم تو روشن کردم گرچه یک روزن امید نماند جلوه ها بر در و روزن کردم تا فروزنده شود زیب و زرت جان ز روی و دل از آهن کردم خرمن عمر من ار سوخته شد حاصل شوق تو ، خرمن کردم کارهایی که شمردی بر من تو نکردی همه را من کردم انسان که در روز در پرتو خورشید تلاش می کند و یا شب در پرتوچراغ یا شمع کاری انجام می دهد به همه چیز توجه دارد جز به آنچه پرتو افشانی می کند که اگر پرتو افشانی او نبود همه حرکت ها متوقف و همه جنب و جوشها راکد می شد . شهدا پرتو افشانان و شمع های فروزنده ی اجتماعند که اگر پرتو افشانی آنها در ظلمات استبدادها و استعبادها نبود بشر ره به جایی نمی برد.
+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 15:47  توسط سرگردان شلمچه
|
اون روزها که جنگ بود و آتیش و خون ، من از جنگ بدم می اومد مثل خیلی از بچه های دیگه . اون روزها از جبهه می ترسیدم ، از مردای تفنگ به دست ، ایرانی و عراقیش برام فرقی نمی کرد. از تانک متنفر بوددم ، از صدای جیر جیر شنی اش . بعضی وقتها خواب می دیدم که یه تانک با صدای تنفر انگیزش به طرفم می یاد ، می خوام فرار کنم اما می خورم زمین ، دیگه چیزی نمونده که تانک از روی من رد بشه و له ام بکنه . وحشتزده از خواب می پریدم. باورم نمی شد که توی خونه ام. می خواستم جیغ بزنم ، اما بغضی که گلوم رو گرفته بود نمی گذاشت . اون روزها کم کم گذشت هرچند که خیلی سخت بود . اون روزهایی که وقتی مدرسه می رفتیم باید از وسط تشییع جنازه ی شهدا رد می شدیم.اون روزها که مارش عزا برای شهدای ارتشی آهنگ آشنای گوشام شده بود . اون روزها که به ما از طرف مدرسه قلک های شبیه نارنجک و تانک می دادند و ما پر می کردیم و به جبهه می فرستادیم . اون روزها که همش عملیات بود و مارش حمله . اون روزها که من و خیلی از شماها یا بچه بودیم و چیزی حالیمون نبود یا اصلا" توی این دنیا نبودیم. گذشت اما چه گذشتنی ! گذشت و با گذشتنش خیلی چیزها و خیلی آدم ها رو با خودش برد ، خیلی ها یتیم شدند ، خیلی ها داغ فرزند دیدند ، خیلی ها انواع ضرر مالی رو دیدند ، خیلی ها زندگیشون از هم پاشید و هنوز هم سرو سامون نگرفته . گذشت اما چه گذشتنی ........ بعدها وقتی تلویزیون فیلم های جنگی می گذاشت اعصابم خرد می شد.می گفتم اینها همش فیلمه؟ مگه واقعا" میشه که چندتا سرباز و بسیجی با امکانات کم پیروز بشن ؟ اصلا" چرا همیشه ما پیروز میشیم؟ حتی از دیدن تانک و تفنگ بدم می اومد . از دیدن جنگ و فیلم جنگی و اسیر و مجروح و زخمی ... زمان گذشت . من بزرگ شدم مثل تو ، دانشگاه قبول شدم مثل تو .... نزدیکهای عید بود . دوستام گفتند : ما داریم برای اردوی جنوب اسم می نویسیم ، بیا تو هم بریم. خیلی دو دل بودم ، اما اصرار بچه ها کار خودش رو کرد. نمی دونم بیشتر اصرار بچه ها بود یا خواست خدا . اما هر چی که بود ، رفتم . اولش مثل خیلی ها غر غر می کردم که این چه وضعیه ؟ این چه مسافرتیه ؟ لعنت به من که اومدم . خلاصه اولین جایی که رسیدیم دوکوهه بود. تا حالا اونجا بودی ؟ خاک دوکوهه رو بوییدی ؟ تا حالا علف ها و گل های دوکوهه رو دیدی ، تو خوابگاهش رفتی ؟ تو حسینیه اش چی ؟ تا حالا این شعر رو شنیدی ؟ بهش دقت کردی ؟
تو خالی از گل و پروانه هستی دوکوهه از چه تو ویرانه هستی دوکوهه کو گردان ذوالفقارت کجایند عاشقان بی قرارت دوکوهه از جدایی تو فریاد .......
اگه قسمت شد و دوکوهه رفتی گوشهات رو خوب باز کن . شهیدای اونجا ، در و دیوار اونجا ، حتی هوا و خاکش با تو حرف می زنند . باور کن کسی داره این حرفها رو بهت میگه که اصلا" این حرفها حالیش نبود . دوکوهه یه حال و هوایی داره تا نری نمی فهمی . اونجا آدمو می سازه . آماده می کنه . انگار آدمو از بدیها دور می کنه ، شاید هم بدیها رو از آدم دور میکنه. من حتی پای صحبت کسانی که اونجا بودند و از زمان جنگ حرف می زدند نشستم خیلی چیزها شنیدم خیلی چیزهایی که هیچ کس نگفت. هرچقدر از دوکوهه بگم کم گفتم . شاید اونجا بود که بیشتر از همه جا روی من تاثیر گذاشت و من رو با همه مشکلات برای بقیه سفر ساخت. نویسنده : یک مسافر که تازه اول راهه
التماس دعا
+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 2:32  توسط سرگردان شلمچه
|
|
|