|
بسم رب الحسین(ع)
یا صاحب الزمان (عج) ... ای کاش زودتر بیایی و ببینی که زمین غرق گناه آدمیانی است که با عشقی نم کشیده تو راصدامی کنند... اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر واجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه... زمزمه هماهنگ ۴۰زيارت عاشورا امام حسين (عليه السلام) جهت تعجيل درفرج آقا امام زمان (عج)
خدایا ! آبروی مومنان را حفظ بفرما.....
![]() خدایا ! به برکت زیارت عاشورای امام حسین (ع)ما را از گفتن و شنیدن غیبت و تهمت در حق برادران و خواهران مومن و دینی خود بازدار .......
خدایا ! ترس را از دل ما بیرون کن و صبر و استقامت را بر ما فرو ریز........
شهیدی وصیت کرده بود که : روی سنگ قبرم
بنویسید : " کربلایی " چون من از باطن خود به کربلای امام حسین (ع) رسیدم.
خدایا ! یاریمان کن که از باطن خود به کربلای امام حسین (ع) برسیم... انشاالله
یارب الحسین(ع) ، بحق الحسین (ع) ، اشف صدر الحسین (ع) بظهور الحجة (عج)
زمزمه هماهنگ : هر زمان از شبانه روز که دلمان هوایی شد... التماس دعا... (جامونده های دلسوخته )
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 15:0  توسط سرگردان شلمچه
|
دو راه داری : یا می توانی مثل همه باشی که می ریزند و می پاشند و دغدغه نان ندارند.در این صورت می توانی به خودت بگویی حالا که من فرمانده ام و همه گوش به فرمان من اند ، اصلا" گمنامی یعنی چه ؟ یا اینکه می توانی خودت را بیندازی وسط میدان ، تن به بلا بسپاری ، غم دیگران را گوشه دلت قاب کنی و بدون گلایه از مشکلات ، عزم کنی که با آنها بجنگی . داستان زندگی " علی صیاد شیرازی " ، می دانی که از نوع اول نیست . علی متولد 1323 ، کبود گنبد (درگز )کل نیروهای مسلح ، کاری کرد که من و تو بعد از سال ها باور کنیم در باغ شهادت باز ، باز است. *** می رفت آن طرف خط ، وسط عراقی ها ،هر چی بهش می گفتند که آخر مرد حسابی ! کجای دنیا ، فرمانده ی نیروی زمینی می رود وسط دشمن ؟ می خندید می گفت که من باید خودم به یقین برسم که آن طرف چه خبر است. بعد نیروهایم را بفزستم . وقتی پشت بیسیم می گویند که فلان کار باید بشود ، باید بدانم که شدنی است . پنج کیلومتری دشمن ، صدای همه درآمده بود که چرا صیاد آمده اینجا که احتمال هر خطری هست . او را بغل می کنند به زور می اندازند توی قایق . با همان لباس نظامی و تجهیزات ، می پرد بیرون و شنا کنان بر می گردد پیش بچه ها. *** مراقب تک تک هزینه هایی که در ارتش خرج می شد ، بود. یک وقت می آمد و می گفت : که فلان جلسه ، همه اش اداری نبود ، حرف شخصی هم مطرح شد ؛ هزینه ی جلسه را بنویسید به حساب من . لیست تمام تلفن های شخصی خودش را هم داشت. *** نماز شبش را که می خواند ، تا صبح بیدار می ماند، ما راهم برای نماز بیدار می کرد. بعد از نماز با بچه ها ورزش می کردیم . نهایتا" می رفت سراغ کار . هر روز صبح نیم ساعت تا سه ربع وقت می گذاشت تا بچه ها درباره ی هر چه که دوست دارند ، حرف بزنند . روزهای جمعه هم می آمد و می گفت که امروز می خواهم یک کار خیر انجام بدهم ، بعد وضو می گرفت و می رفت داخل آشپزخانه ، در را می بست و شروع می کرد به شستن. *** به ما می گفت : " خجالت می کشم ، خیلی در حق شما کوتاهی کردم . کمتر پدری کرده ام.فرصتش کم بوده و گرنه خیلی دلم می خواست. " یک روز در زدند ، پیک نامه آورده بود . قلبم ریخت که نکند شهید شده باشد . پاکت را باز کردم دیدم یک انگشتر عقیق برای من فرستاده و نوشته " به پاس صبرها و تحمل های تو " *** یک شب خواب دیده بود که امام به او می گوید : " شما کارتان درست می شود . نگران نباشید . " 21 فروردین 1378 بود کارش درست شد. *** فردای روزی که به خاک سپرده بودندش ، می روند سر خاک . " آقا " ( مقام معظم رهبری ) هم آنجا بود . زود تر از بقیه آمده بود. می گفت : " دلم برای صیادم تنگ شده ! " 21 فروردین سالروز عروج جاودانه ی صیاد دل ها " شهید علی صیاد شیرازی " گرامیباد. شادی روح امام و شهدا صلوات.
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 17:7  توسط سرگردان شلمچه
|
تو را خوب می شناسم.با خون می شناسم. تو از نسل عصمتی . اسمت مهم است ولی مهم تر رسمی است که با خون ترسیم کردی و خداوند به شکرانه این " فتح خون " رهایی را نصیب راهت کرد و و جاهت را در نگاهت جای داد. گناهت چه بود : حسرت کوچ پرستوها... سید مرتضی آوینی... آری ! هنرمند بودی و در بند نبودی . قلمت سبز بود ، رقمت سرخ و سرنوشتت چه خوب با نوشته هایت الفت برقرار کرد. تو پیرو آیینی بودی که فتح را بیش از خون ، با خون دل روایت می کنند. تو شهید جنگ روزگار بودی . تو ققنوسی بودی در آتش . تو می دانستی که نمی توانستی بمانی . نمی خواستی بمانی .تو می دانستی که " ولایت " اگر تنها شود ، نه تن می ماند نه وطن. نه دین می ماند نه آیین. نه ! تو نمی توانستی بمانی . می خواستی ثابت کنی که اهل اینجا نبودی . بود و نبودت در همان جایی خلاصه می شدکه فتحش را بارها روایت کرده بودی ... فکه ... و عجبا که " فکه " و " مکه " بر وزن هم اند. گویی با هم اند. اما در طواف فکه ، روز هفتم خون دوره ات می کند ، تو یاد مجنون می افتی . یاد دوکوهه. یاد همت . هم او که نگذاشتی صدایش در دلت خاموش و یادش در قلبت فراموش شود. ببین ، ببین سید مرتضی ! با خونت چه کرده ای و در روز بیستم فروردین چه محشری به پا کرده ای . آفرین، آفرین که به جای خانه ی خدا ، " خدای خانه " را طواف کردی ! آفرین که خون تو آخرین قصه ی پر غصه ی غربت و گمنامی هنرمند متعهد بود. آفرین ، که آموختی با شهادت چگونه می توان سعادت را به آغوش کشید... وآفرین که مُردی پیش از آنکه بمیرانندت ... دعا کن ما هم خود بمیریم ، چراکه تو خود گفتی : هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدأ و منشأ حیات آنانند که چنین مرده اند.
التماس دعا
+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 16:54  توسط سرگردان شلمچه
|
قرن هاست زمین انتظار مردانی این چنین را می کشد! شهر در آرامشی خاص فرو رفته بود . مهتاب آسمان شهر را پوشانده بود، زن از درد می نالید . بوی خاک در مشام مرد پیچید: " اللهم لک الحمد حمد شاکرین " او سر بر سجده گاه نهاده بود. کبوتران دلشان را به حرم امن عبدالعظیم (ع) گره زدند . نوای اذان مسجد در کوچه ها پیچید . ناگهان صدای گریه ی نوزاد در فضای اتاق طنین انداز شد . ملائک از دور ، عصاره ی عشق خدا را به نظاره نشستند . نوزاد با چشمانی بارانی در آغوش پدر جان گرفت. مرد با ترنم اذان و اقامه در حالی که شهد شیرین ایمان را نثار جان کودک می کرد ، نامش را " مرتضی " نهاد و پشت قرآن نوشت : " بیست و یکم شهریور ماه 1326 " .
او سرگردان در صحرای سپید کاغذ ، تا هر آنچه در دل دارد به تصویر بکشد ، شعر ، داستان ، مقاله ، نقاشی و ... گوشه هایی از رازهای نهفته ی دلش ، آرام آرام نقش می بست. ترنم عاشقانه احساس ، زمزمه دل انگیز عرفان ، شهر شلوغ تهران ، در میان آن یک میدان و دانشگاه تهران ، میدان انقلاب ... دانشکده هنرهای زیبا. آنجا مأمن دل بی تاب سید مرتضی گشت ، تا هنر را در حوزه ی معماری آزمایش کند. محراب دیدگانش را در کاشی کاری های مسجد قدیمی شهر قاب کرد ، همانجا سر به دیوار گذاشت و عشق را بویید. شب شعر ، گالری نقاشی " هربرت مارکوز " ، کتاب انسان تک ساختی و سرانجام مباحث بیهوده . اما هیچ کدام ِ هیچ کدام سید مرتضی را به آرمانهایش نرساند. ریش پرفسوری و سبیل نیچه ای ، تظاهر به دانایی ، کتاب هایی در دستش بود که هرگز نخوانده بود . صدایی در گوشش پیچید : " عجب ! آوینی چه کتاب هایی می خواند، معلوم است که خیلی می فهمد. " زمان گذشت و او فهمید تظاهر به دانایی ، هرگز جایگزین دانایی نمی شود . نفس عمیقی کشید ، دانایی حتی با تحصیل فلسفه نیز به دست نمی آید...
کنار پنجره نشست ، آسمان شهر به نور زیبای مهتاب زینت یافته بود . آخرین ماه بهار 1357 و درخشش حلقه زرد رنگ . روز بعد... سید همراه و همسفر خویش را به منزل برد : " مریم قیامی خونین ، انقلاب سرخ ایران اسلامی و تحولی عظیم در جان سید مرتضی ؛ دفاتر سفر ، داستان و مقالات فلسفی در میان آتش و چشمان سید مرتضی در خاکستر رویاهای گذشته اش ! باید سخن از خدا گفت و در جلوه ی حضورش محو شد . جهاد سازندگی ، راهی برای خودسازی و خدایی شدن ، مردی از سلاله ی ایثار قدم در راه نهاد و این بار ... " سید مرتضی مجری سنت علی مرتضی شد " . صدای چرخش فیلم در دوربین و فکر مغشوش سید مرتضی ، آخرین کور سوی امید ، چشم در چشم خورشید در جست و جوی حقیقت ماجرا ، ثبت ظلم خوانین ، رنج ملت ایران... 8 سال عشق با هزاران شاهد و سرانجام راوی روایت فتح. میزبان عشق سپید ، سپید کاغذ عرصه مطبوعات ، باید هنر را به تصویر می کشید. مقالات سیاسی ، فلسفی ، اعتقادی ، ادبی و نقد . سال 1362 و سخن از مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام ، ماهنامه سوره ، ادبیات داستانی ، باز هم جهاد فرهنگی.
دشت های گلگون ، سرزمین غرق در خون ، نگاههای نگران فکه ، میعادگاه عاشقان ، دلهره ای میان ماندن و رفتن ، جنون خون و سر بر سجده گاه عشق نهادن ، دوباره تهران ، مونتاژ ، صدا ، متن ، کبوتران هراسان ، پایان ماندن ، آغاز قصه ی هجران ، سرود سبز رفتن ، اتمام فیلم عاشورایی در قتلگاه بسیجیان ! " بیستم فروردین ماه 1372 " ... و چشمان منتظر قافله سالار شهیدان ، زیر آفتاب داغ روز انتهای انتظار ، در غریو ندبه های عاشقان منتظر ، پیکرش به خون نشست ، بغض ها شکست ، رهبری دلش گرفت. بال های مرتضی با دعای نائب امام عصر (عج) پر کشید به اوج. هر گوشه و کنار ، قلبی تپنده و بی قرار ، آوای یک عطش ، یک عشق ماندگار ، در حسرت حضور ماند بی بهار ... بی بهار... !
شادی روح امام و شهدا صلوات
+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 16:41  توسط سرگردان شلمچه
|
وصیت نامه شهید حاج نصرت الله نادری (شهید دانشجوی شهرستان چالوس)
« بسم رب الشهداء والصديقين» « ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون» ((و مپنداريد آنانيرا كه در راه خدا كشته شده اند مردگانند ، بلكه زنده اند و نزد پروردگار خويش روزي مي خورند)) اين وصيتنامهاي است از بنده حقير و روسياه خداوند، نصرتالله نادري فرزند سبحان. پس شهادت ميدهم كه خدايي جز خداي يكتا نيست و معبودي جز او نميباشد و اينكه حضرت محمد(ص) رسول او و آخرين پيامبران اوست و علي بن ابي طالب و يازده فرزند معصومش جانشينان بر حق رسول خدايند و در عصر غيبت كبراي امام زمان گواهي ميدهم كه آيتالله العظمي امام خميني به نيابت ايشان رهبري شيعيان جهان را بر عهده دارند. قبل از هر چيز از اينكه خداوند لطفي به اين بنده حقيرش نموده تا در جبهههاي حق عليه باطل حضور پيدا كنم سپاسگزارم، باشد كه انشاءالله موجب خشنودي ولي عصر و نايب بر حقش امام خميني و امت شهيدپرور ايران گردد. خدايا! تو خود ميداني كه فقط براي رضاي تو به جبهه آمدم و آمدنم بدين جهت بود كه از قافله عقب نمانم و فرداي قيامت در پيشگاهت روسياه نباشم. بار خدايا آنقدر توبه شكستهام كه ديگر شرم دارم، اما اي پنهان كننده عيوب؛ اينبار نيز توبه كردم، توبهام را بپذير كه سخت پشيمانم. پروردگارا من كه عمل صالحي ندارم و به غير از جان چيزي كه نثار درگاهت كنم ندارم، از تو عاجزانه ميخواهم كه آنرا قبول كني. اما بعد بنده حقير لياقت ندارم و در آن حد نيستم كه سخناني چند در حد سفارش به برادران و خواهران دينيام بگويم، اما با اين حال رعايت نكاتي چند خالي از لطف نيست: برادران و خواهرانم و اي امت شهيدپرور؛ همانطور كه آگاهيد مدت اقامت ما در اين دار فاني خيلي كوتاه است، پس چه خوب كه به چيزهاي فاني دل نبنديم و به فكر سراي آخرت كه باقي و جاويدان است باشيم و به ياد مرگ ... از دوستان و آشنايان و كسانيكه زماني در اين دنيا در بين ما بودند و اكنون جايشان در اين دنيا خاليست عبرت بگيريم و خود را براي مرگي كه دير يا زود به سراغمان خواهد آمد آماده كنيم. اي برادرانم مگر نه اينكه بدنهاي ما براي مرگ آفريده شده است پس چه بهتر كه براي خدا باشد كه پس از آن الطاف و انعام خداوندي است و مگر نه اينكه هنگامي كه مرگ فرا ميرسد چه در خانه باشيم يا در جنگ و يا در هر جاي ديگر بالاخره ما را در بر ميگيرد؟ پس چه بهتر كه به جاي مردن در رختخواب همچون بسياري از شهيدان گرانقدرمان با چهره خونين به ملاقات خدا رويم تا نزد سرور شهيدان امام حسين(ع) روسفيد باشيم و با اين از خودگذشتگي نگذاريم اين زحماتي كه اهل بيت عصمت و طهارت و شهداي عزيز از صدر اسلام تاكنون برايش متحمل شدهاند پايمال گردد. اي پدران و اي مادران؛ اكنون كه حسين زمانمان حضرت امام خميني نداي هل من ناصر ينصرني را سر داده بر شماست كه فرزندانتان را براي حضور در جبههها تشويق كنيد تا سلاح از دست فتاده شهيدانمان را در دست گيرند و بر دشمنان زبون بتازند كه به قول امام امت:« اينها فرزندان شما نيستند بلكه امانتي هستند كه ا زجانب خدا به شما محول شده پس چه خوب كه خدا مشتري عزيزانتان باشد». اي كساني كه در امرار معاش خود دنيا را رها نميكنيد و به جبههها روي نميآوريد و از اين امر بزرگ بيتفاوت ميگذريد، آيا ميدانيد كه هستي و زندگي شما بستگي به خون شهداي مقدسي دارد كه عاشقانه براي ياري دين خدا و امت اسلامي به سوي جبههها شتافته و دست از جان خود شستهاند؟ اگر امروز به طريقي خود را كنار كشيده مسلم بدانيد در آخرت و سر پل صراط جلويمان را ميگيرند و ديگر آنجاست كه نميشود گريزي زد و فرار از حكومت خدا غير ممكن است. سفارش به خواهرانم اين است كه در امر حفظ حجاب كوشا باشند، زيرا دشمن بد حجابي را دست آويز خود قرارداده، پس بر شماست كه اين نيرنگ ومكر دشمن دون همت را خنثي كنيد. برادرانم حمايت از امام امت و اميد امام و امت آيتالله العظمي منتظري را فراموش نكنيد و راه امام را كه جداي از اسلام واقعي نيست ادامه داده و از آن حفاظت كنيد. دعا را فراموش نكنيد و در دعايتان، دعا براي سلامتي و طول عمر رهبر و پيروزي هر چه سريعتر رزمندگان را فراموش نكنيد. چند كلامي با مادر عزيز و گراميم: اي مادر تو براي من هم مادر خوبي بودي و هم پدر خوب و با اينكه رنجها و مشقتها براي فرزندانت متحمل گشتي در عين حال بخاطر خداوند راضي گشتهاي تا فرزندت رهسپار جبهه حق عليه باطل گردد تا اگر خداوند خواست در اين دانشگاه عظيم نتيجه قبولي بگيرد. پس سزاوار است كه بر اين امر صبر و شكيبايي پيشه كني و خرسند باشي كه اين امانت را به بهترين وجهي به صاحبش تحويل دادهاي. اما مادرم اگر به مرگ طبيعي از دنيا رفتم و شهادت نصيبم نشد بدان كه مرگ حق است و از آن گريزي نيست و همچنين بدان كه صبر بر مصيبت اجري بزرگ در نزد خدا دارد، پس چرا اين اجر و پاداش را با بيصبري و خداي نخواسته بر اعتراض به مشيت الهي تباه گرداني. از سفارشاتم به برادران و خواهرانم اين است كه قدر مادر را بدانند و مبادا او را آزرده خاطر گردانند و اينكه طلب مغفرت و آمرزش براي پدر مرحوممان و ديگر گذشتگان را فراموش نكنيد. در آخر از مادر و برادران و خواهران گراميم از اينكه گاهي اوقات موجب ناراحتي و نارضايتيشان را فراهم آوردهام عذر خواسته و اميدوارم كه اين حقير را ببخشيد. از خدا برايم طلب آمرزش كنيد. از آن مقدار اموالي كه در نزد بنده بود همه را به مادرم ميبخشم و از ايشان خواهانم با آن مقدار پولي كه دارم قضاي 18 روز روزة واجب و احتياطاً يكسال نماز كه از اين حقير گناهكار فوت شده بجاي آورند. درآخر از برادر بزرگوارم ميخواهم همانگونه كه اين حقير را از بديها و كارهاي ناروا باز ميداشت، مواظب دو برادر كوچك نيز باشد تا مبادا در گرداب اين دنياي مخوف غوطهور گردند. از اينكه سخن را به درازا كشانيدهام عذر خواسته و از خداوند كريم بخاطر اعمال ناپسندي كه از من سرزده طلب مغفرت مينمايم. والسلام نصرت الله نادري 15/1/66 شلمچه
. شلمچه معنای غربت یاران حسین (ع) است هجدهم فروردین ماه سالروز ستاره شدن شهید حاج نصرت الله نادری در آسمان شلمچه گرامی باد
شادی روح شهید حاج نصرت الله نادری و مادر بزرگوارش صلوات یا علی(ع) - التماس دعا
+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 18:45  توسط سرگردان شلمچه
|
|
|