|
این کلمات که به فانوسی در برابر آفتاب می ماند را عاشقانه می نامم که عشق میراث شهیدان است... مهربان من ! چشمهایت را باز کن ! بگذار آن آسمان آبی شفاف را نگاه کنم ! بگذار از خاک به آسمان پاک بال و پر کشم . آسمانی در چشمان ستاره ی آسمان شلمچه! چه عظمتی !!! مهربان من ! ستاره ی وجودم! دست های تو منتهای دلتنگی من است و اکنون تو تمام دلتنگی مرا با خود برده ای . خاک آیا تو را دوست تر خواهد داشت ؟ بی گمان چیزی در آن سوی افق دیده ای که چشم ها را از دیدن جهان فرو بسته ای . با من بگو افق های دلتنگی تو در کدام سو است تا من نیز ... وقتی تو دلتنگ می شوی نماز می خوانی ؟ یا خودت را در میان کوچه های کاهگل گم می کنی ؟ من دیدمت .. که گاهی سر بر می داری و به چرخ شاعرانه ی کبوتری که در آسمان می پرد نگاه می کنی . می دیدمت که با درختان حرف می زنی و گاه بی آنکه خود بدانی روی خاک می افتی و پیشانی سپیدت را بر خاک می گذاری . مهربان من ! بیا و آسمان آبی عشق را با من قسمت کن. تو هیچ گاه چنین دست بسته نبوده ای . دست های تو هماره مشتاق بخشش بی پایان بوده اند . پاره ای از آسمان را به من بده . اکنون در این روزهای تنهایی ، حتی به اندکی از لبخندهای تو محتاجم . شب من اکنون ستاره ای ندارد و تو تمام ستاره ها را به همراه خود برده ای ... ستاره شب من تو هستی.فانوس هر چه که باشدمانند ستاره نیست و این کلمات کو چک غریب ، فانوس های من اند در شبی که بی ستاره خواهم مرد . تو مرگ را شناختی . اما بی وفای مهربان من ! چرا از مرگ چیزی نمی گویی تا من نیز رازهای رویایی مرگ سرخی را که تو برگزیدی بدانم. تو حتی مرگ را هم با خود برده ای و حالا مرگ ، این دور گرد خسته ی سرگردان برای چه به خانه ی من بیاید. مهربان من ! می دانم که بی وفا نیستی ، که روزهای خوش خاطرات از یادت برود . می دانم اگر چه گاهی هیچ نمی گویی اما به من فکر می کنی ، گاهی در آن لحظات ابدی که در سایه سار بال فرشتگان نشسته ای به خواهر زاده ی حقیرت هم می اندیشی و مثل همیشه پشت و پناهش هستی ... لحظات من اما تمام شدنی نیستند و دست هایم به تو نمی رسد. آه از آن همه کبریا که در آن چفیه ی معطر بسته ای . آه از آن همه فروتنی که در تک تک دانه های طلایی رنگ تسبیح توست. آه از آن همه عظمت که در اندک کلمات دفترچه ی خون آلودت که هنگام شهادت از جیب پیراهنت بیرون آوردند و اکنون به همراه یادگاری دیگرت تنها مونس شب های دلتنگی و بی قراری ام است... آه از آن همه شکوه که در پلک های خود داری . افسانه ی چشم های تو و همرزمانت اسطوره ی ازل بوده است ...... من اما مشتاق یک جرعه از ابدی ترین رودخانه چشم های توام ... تشنه ی قطره ای از معرفت! من از تو سرشارم . سرشار از چیزی که هنوز نمی دانم چیست. از کسی که همیشه نخواهم دانست کیست !!!!!!!! اما می دانم که سرشار از توام و تنها به همین دلخوشم... مهربان من ! مثل همیشه دریغ نکن ، وقتی غروب های دلتنگی می رسند ، نگاه کنی و مرا ، این زنده ی همیشه مرده را ، در شعله ای دوباره بسوزانی . امید می برم که گاهی شعله ای فرستی و خاکسترم کنی ، شاید زنده تر شوم و از این مرگ غریبانه بگذرم . ای دست های آسمانی تو منتهای دلتنگی من ! مهربان من ! وای بر من که دست های تو را در خاک پنهان کرده ام . وای بر من که چشم های تو را در خاک پوشانده ام. اما مگر عاشقان به جایی جز خاک باز می گردند ؟! هر اطلسی که سر از خواب خاک بر میدارد، از جویبار لاهوتی خون عاشقی ، آب خورده است. عشق از خاک آمده است و به خاک می رود و این است که عاشقان بر خاک سجده می کنند . ای مزار تو تربت نمازهای شبانه من ! مثل همیشه بخند تا خداوند را تسبیح کنم . خداوندی که لبخند را ، یعنی آسمان را آفریده است. ای بقعه ی غریب مهربانی ات جانماز من ! مهربان من ! در این روزهای دلتنگی که .. جامانده ام، به تو می اندیشم و می دانم که آفتاب هرگز غروب نخواهد کرد . ... وتو خود خوب می دانی که ... ما هم از آن دودمانیم / اگر جامانده ایم ، از کاروانیم اکنون کدام خورشید است که شانه های لرزان مرا گرم کرده است ؟! ... و می دانم که تو مثل همیشه......................
التماس دعا فراوون
یا علی(ع)
۲مرداد بیست و یکمین سالروز ستاره شدن معلم و پاسدار شهید عباس اسفندیاری در آسمان شلمچه گرامیباد.
شادی روح امام (ره) و شهدا صلوات
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 17:37  توسط سرگردان شلمچه
|
مقصود از هل من ناصر ینصرنی
حضرت اباعبدالله (ع) احتیاج به مردم نداشت این که فرمود " مرا یار کنید " یعنی : مسلک مرا یاری کنید ، همکار و همراه من شوید . شما وقتی نماز می خوانید انبیا و اولیا را کمک کرده اید . وقتی کار خوب انجام می دهید آنان را یاری داده اید. ظهورحضرت ولی عصر (عج) جزای کربلاست . همه مصیبت های عالم در کربلا جمع شد و جزای آن شد این آقا (امام زمان عج). مرحوم دولابی
زمزمه ۴۰زيارت عاشورای امام حسين (عليه السلام) جهت تعجيل درفرج آقا امام زمان (عج)
رفقا رو هم دعا كنيد. يا علي(ع) - التماس دعا
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 0:28  توسط سرگردان شلمچه
|
بچه ها می دانستند که تا صبح راهی نیست . تا سپیده دیری نمانده است . شب میعاد جاودانه عشق و خون بود. مردان خسته اما صبور ، مردان زخمی اما استوار ، مردان شرجی اما کویری ، می دانستند که آسمان با خون ایشان سوگند خورده است تا خون آنان را بر گلدسته های رویایی و مه آلود هر طلوع و غروب ، هر شفق و فلق فریاد کند. جاده در جاده درد می پیچید و کوله در کوله عشق می لنگید . مردان خسته و دریا دل اما، هراس و اندوه زمینی را در پیش پای اندوه آسمان حقیقت قربانی می کردند. می دانستند که شب دیرپا نیست . شب پژمردنی است . عشق ارمغانی است که تنها به چنگ حقیقت پرستان می افتد. آنان که وسعت بی نهایت هویت خویش را به جلوه های گذرا و پوچ پدیده ها نمی فروشند ... وبچه های دردمند و پاک شلمچه ، رندان ِدرویش ِ دلسوخته ، قلندران پاکباز طریقت راستی و درستی ، چنین بودند و چنین کردند... چه کسی می تواند قامت شکوهمند روح گسترده ی آنها را با مقیاس هاس کوچک و حقیر زندگی اندازه بگیرد ؟! ... شلمچه عطر دیگری دارد. نور دیگری دارد . رویایی است آکنده از همه چیزهای شگفت. ذهن تاریخ سوگوار آن همه عشق است که در خاکریزها و سنگلاخ های سوخته پرپر زد. ذهن تاریخ سوگوار است اما خرسند است که پیش حقیقت شرمنده نشده است. وجب به وجب خاک تفتیده ی شلمچه ، بوی خون می دهد . بوی خون خدا می دهد. بوی ثارالله ، بوی ایمان به فراخنای روح سبز انسان . در هر وجب خاک های شلمچه ، دریا دریا عشق جاری است. گلستان گلستان لاله سر بر آورده است و آسمان آسمان ستاره باریده است. نسیمی که در دشت خونبار شلمچه می وزد بوی بال ملائک آسمانی را با خود می آورد و در میان خاک های شلمچه به دنبال خاکستر ارواح مطهر بسیجیان می گردد . به دنبال حقیقت والای زیستن. آه ای بلند اهورایی شگفت ! انسان به غربت و گوشه نشینی تو رشک می برد . چقدر غریبی !... و غریب تر از تو ای شلمچه ، ستارگانی هستند که تک تک اما عاشقانه در شب های عملیات ، در خون پاک خود غلتیدند و در آسمانی که غریبانه بر آن ها می گریست ، متولد شدند. شلمچه یک وجب خاک سوخته و کویری با داغ ترین شن های روزگار ، اما مثل پینه ی پیشانی عابدان . مثل زخم شانه ی حسین (ع) ، مثل صورت کبود زهرا(س) . همانند نورانی ترین خورشید جهان حقیقت. شلمچه مرز آفتابی شب و سپیده است. رویای دور دست فرشتگان خدا. شلمچه هنوز بوی خون می دهد و اروند رود ، رود ِ همیشه گریان ، هنوز در سوگواری غریبان مسافر ، هنوز در بی قراری آن گام های استوار ، عاشقانه می گرید و نهر جاسم ... ، آری نهر جاسم ، رنگین کمان عصمت زمینی . هزار هزار فرشته قدسی ، هزار هزار حوری آسمانی بر آستانه شفاف نهر جاسم سوده اند و نهر جاسم هنوز و تا همیشه برای غیرت و شجاعت و غریبی بچه های ما سیاه پوشیده است و سینه می زند . نهر جاسم نوحه می خواند ، اما می خندد و شادمان است . آری شادمان ... تا به حال کدام رود جاری زمین فرصت آن را داشته است تا با مردانی که خلاصه حقیقت بوده اند، حرف بزند ؟ حالا هنوز هم که به شلمچه ، به اروند رود و به نهر جاسم می اندیشی ، عشق را می بینی که در آن حوالی قلندرانه می رقصد . هنوز هم سنگریزه ها و بوته های خار ، بوی عشق می دهد و چه دردی است اگر مهربانی خاک را حس نکنیم. بسیجیان مثل پرستوهای مهاجر خویشتن را به سیم های خاردار می آویختند تا از مرز تن بگذرند و به پهنای نورانی و روشن جان خیمه می زنند . امروز که از گذر لحظه ها به آن سوی زمان روشن گذشته می نگریم اشک ، این پیام روحانی ، در پاگرد چشم هامان می چرخد...
این روزها عجیب دلمان هوایی شده ...
التماس دعا فراوون
+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 3:46  توسط سرگردان شلمچه
|
|
|