|
گرچه رفتند ولی قافله راهش برجاست ..... !!!؟ درد جاماندن ... غم جاماندن .... غم جاماندن و واماندن... چیزی نیست که از یاد برود وکم رنگ شود ... باید با غم زخم پهلوی مادر (س) .... غم حسین (ع) و عباس (ع) ... غم ستاره های آسمان شلمچه در کربلای ۴ و ۵ ... غم تنهایی مهدی زهرا (س) بسوزیم و ذره ذره آب شویم ! این غم آبروی ماست و ... تحمل این روزگار مبتلا شده به درد نسیان و عصیان فقط با این غم ممکن می شود. در قاموس عشق الهی هر کس این غم را نداشته باشد " بی غیرت " است!!!!!
بعونک یا شهید
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 13:48  توسط سرگردان شلمچه
|
حاج حسین خودش بهتر از همه می دونست که برمی گرده .... !!!
همه ساکت نشسته بودند. فقط صدای حسین خرازی شنیده می شد و گلوله هایی که آن دورها منفجر می شدند و انگار تمامی نداشتند. زمین ساعت ها بود که بر اثر ترکیدن گلوله های توپ وخمپاره و کاتیوشای عراقی ها می لرزید. صدای حسین خرازی هم می لرزید. بغض گلویش را گرفته بود. با دست چپ بلندگو را نگه داشته بود و دست راستش را مرتب تکان می داد و با هیجان و گریه حرف می زد. حاجی ! میشه یه بار دیگه هم برگردی ؟؟؟!!!
" بعونک یا شهید "
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 16:39  توسط سرگردان شلمچه
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
زمزمه هماهنگ ۴۰زيارت عاشورا
جهت تعجيل درفرج آقا امام زمان (عج)
هر روز خبر می رسه که فلانی رفته کربلا یه مرغ عاشق دیگه پر زده سوی نینوا اون روزها هیچ مسافری به کربلا نمی رسید هرکی می رفت به کربلا به خونه بر می گشت شهید اگه هنوز قسمتتون دیدن اونجا نشده فکر نکنی باب حرم رو به دلت وا نشده فکر نکنی باب حرم رو به دلت وا نشده فکر نکنی باب حرم رو به دلت وا نشده فکر نکنی باب حرم رو به دلت وا نشده
التماس دعا بعونک یا شهید
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 9:57  توسط سرگردان شلمچه
|
چه کسی می داند جنگ چیست؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد ؟ چه کسی می داند جنگ یعی سوختن ، یعنی ویران شدن ، یعنی ستم ، یعنی آتش ، یعنی خونین شدن خرمشهر ، یعنی سرخ شدن جامه ای و سیاه شدن جامه ای دیگر ، یعنی گریز به هرجا ، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطرب که کودکم کجاست ؟جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد ؟ به راستی ما کجای این سؤال و جواب ها قرار گرفته ایم ؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن گل های ناز ، آن اسوه های عفاف که هرکدام در پس رنج های بیکران صحرانشینی و بیابنگردی آرزوهای سال ها بعد را در دل می پروراند . آن خواهران بی دفاع ، آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند ! کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آن جا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند ؟ نبرد تن وتانک ، اصلا" چه کسی می داند تانک چیست؟ چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی تانک له می شود ؟ آیا می توانید این مسأله را حل کنید؟! گلوله ای از لوله ی دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله 1000 متری شلیک می شودو در مبدأ به حلقومی اصابت می کند و آن را سوراخ کرده و گذر می کند . معلوم نمایید سرکجا افتاده است ؟ کدام زن صیحه می زند ؟ کدام پیراهن سیاه می گردد ؟ کدام خواهر بی برادر می شود ؟ آسمان کدام شهر سرخ می شود؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام چهره چنگ می خورد ؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد ؟ توانستید؟ ... اگر نمی توانید این مسأله را با کمی دقت بیشتر حل کنید ! هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده مهران – دهلران حرکت می کند مورد اصابت موشک قرار می دهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنید کدام تن می سوزد ؟ کدام سر می پرد؟ چگونه باید اجساد را از درون آهن پاره له شده بیرون کشید؟ چگونه باید آن ها را غسل داد ؟ چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟ چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟کدام مسأله را حل می کنی ؟ برای کدام امتحان درس می خوانی ؟ به چه امیدی نفس می کشی ؟کیف و کلاسورت را از چه چیزی پر می کنی ؟ از خیال ؟ از کتاب ؟ از لقب شامخ دکتر ؟ یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟ کدام اضطراب جانت را می خورد ؟ دیر رسیدن به اتوبوس ؟ دیر رسیدن سر کلاس ؟ نمره گرفتن ؟ دلت را به چه چیز بسته ای ؟ به مدرک ؟ به ماشین ؟ به قبول شدن در دوره ی فوق دکترا ؟ آی پسر دانشجو ! به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است . جوانی به خاک افتاده است. آی دختر دانشجو ! به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند و آنان را زنده به گور کردند . یا در کردستان حلقوم کسی را پاره کردند تا کد های بی سیم را بیابند. به تو چه مربوط است که موشکی در دزفول فرود بیاید و به فاصله زمانی ِ انتشار نور محله ای نابود شود. به تو چه مربوط است که کودکان در خرمشهر از تشنگی بمیرند ؟ هیچ می دانستی ؟! حتما" نه ! هیچ آیا آن جا که کارون و دجله و فرات به هم گره می خورند به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده ی کودکی را تر کنی و آنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد! اما تو اگر قاسم نیستی ، اگر علی اکبر نیستی ، اگر جعفر و عون و عبدالله نیستی ، لااقل حرمله نباش ! که خدا هدیه ی حسین (ع) را پذیرفت . خون علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد ؟!
دست نوشته ای از شهید احمد رضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364 که ساعتی قبل از شهادت نگاشته شده.
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 10:9  توسط سرگردان شلمچه
|
|
|