تبليغاتX
آسمان شلمچه

هوالشهید

 

کاش قلبم به قبرش راه داشت...

کاش زهرا(س) هم زیارتگاه داشت...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

صلی الله علیک یا مظلومة الشهیده

صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا(س)

 

التماس دعا

بعونک یا شهید

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 9:28  توسط سرگردان شلمچه  | 
 

يك نفر بود مثل همه ما. فقط مادرش از مسيحي‌هاي فرانسه بود و پدرش هم تاجري اهل مراكش. هفده ساله بود. با موهايي طلايي و ريشهايي كم پشت.

در يك سفر، با پدرش رفت مراكش. امكان نداشت حرفي را بي‌دليل قبول كند و محال بود از حق ما دفاع نكند. در آن سفر، مسلمان شد.

رفت گوشه خلوتي ايستاد و شروع كرد به خواندن. خوشش آمده بود. گفت: باز هم براي من از اين سخنراني‌ها بياوريد. صحبت‌هاي حضرت امام بود كه در نماز جمعه اهل سنت پاريس، پخش مي‌كردند.

بعد از مدتي، رفت و آمدش با دانشجوهاي ايراني كانون پاريس، بيشتر شد.

پرسيد: «كجا مي‌ري؟» گفت: «دعاي كميل».

ـ دعاي كميل چيه، منم مي‌تونم بيام.

ـ بفرماييد.

پدرش مراكشي بود و عربي را خوب مي‌دانست. تا آخر مجلس نشست.

هفته بعد، از ظهر آمد، با لباس مرتب و عطر زده. گفت: «بريم دعاي كميل»

ـ «حالا كه نمي‌رن». تا شب خيلي بي‌تاب بود.

بچه‌هاي كانون، ديدند نماز مي‌خواند، اما نه مثل هميشه. دست‌هايش كنار بدنش بود و مهر داشت. شيعه شدنش را جشن گرفتند و پرسيدند: كي تو رو شيعه كرده؟ جواب داد: دعاي كميل علي(ع).

گفت: مي‌خواهم اسمم رو بذاري «علي».

ـ‌ نه،‌ بذار يه راز باشه بين خودت و خدا با اميرالمؤمنين(ع). اهل سنت، اذيتت مي‌كنن.

ـ پس چي بذارم؟

ـ هر چي دوست داري.

ـ كمال.

فقط اسمش كمال نبود. او به كمال رسيده بود. يك پسر مسيحي هفده ساله كه مسلمان شد و بعد هم شيعه.

كتابخانه كانون، خيلي غني بود. «ژوان» نه! ببخشيد، كمال، هم معمولاً

كتاب مي‌خواند، به خصوص كتابهاي شهيد مطهري.

اهل سؤال بود و خيلي تيزهوش. زود جواب را مي‌گرفت. وقتي هم مي‌گرفت، ضايع نمي‌كرد.

يك روز به دوستش گفت: مسعود! مي‌خوام برم ايران طلبه بشم.

ـ برو پي كارت. تو اصلاً نمي‌توني، توي غربت زندگي كني، برو درست را بخون.

آن موقع،‌ دبيرستاني بود.

ـ كارم براي ايران، درست شد،‌ با بچه‌ها، صحبت كردم، قرار شده برم عراق، از راه كردستان هم قاچاقي برم قم.

ـ تو كه فارسي بلد نيستي. با اين قيافه بوري هم كه داري معلومه ايراني نيستي.

اصرار داشت به رفتن. ديدند چاره‌اي نيست. با سفارت ايران صحبت كردند. سال 62 ـ 63 كه آمد قم. مدرسه حجتيه.

بعد از پنج ـ شش ماه، به راحتي، فارسي حرف مي‌زد.

نمي‌گذاشت يك دقيقه از وقتش تلف بشود. مي‌گفت: معنا نداره، آدم رو نظم نخوابه، روي نظم بيدار نشه. راحت به دوستانش مي‌گفت: من كار دارم. شما نشستيد با من حرف بزنيد كه چي بشه! بريد سر درستون. من هم بايد مطالعه كنم.

«چهل حديث» حضرت امام و «مسئله حجاب» شهيد مطهري را به فرانسه ترجمه كرد.

مي‌گفت: به من بگيد «ابوحيدر». هميشه دوست داشت يك نامي از اميرالمؤمنين(ع) رويش بماند.

هر وقت بچه‌ها مي‌گفتند: امام. مي‌گفت: نه! حضرت امام.

خيلي به امام ارادت داشت، مي‌گفت: دستور ولي فقيه، دستور اهل‌بيت(ع) است.

اینجا همه مثل همند!

***************************

ـ حق نداري.

ـ بايد برم.

ـ جبهه مال ايراني‌هاست. تو برو درست رو بخون.

ـ‌ نه، حضرت امام گفتند: واجب.

فرداي آن روز رفت لشكر بدر و اسم نوشت براي عمليات مرصاد. هنوز يك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند.

از زمان بلوغ تا شهادتش، هشت سال بيشتر طول نكشيد، ولي هر روز يك پله جلوتر بود. كمال آگاهانه كامل شد و خيلي خوب به كمال رسيد.

يكي از دانشجوهاي ايراني مقيم فرانسه مي‌گويد: اگر «كمال كورسل» شهيد نمي‌شد، امروز با يك دانشمند رو به رو بوديم، شايد با يك روژه گارودي ديگر!»

بعونک یاشهید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 9:20  توسط سرگردان شلمچه  | 
 

بسم رب الشهدا

 23 کلیدواژه ی استخراج شده از زندگی و از میان نوشته های شهید عباس اسفندیاری :

... باشد که بخوانیم، بفهمیم ، باروح و جانمان عجین شود و... عمل کنیم!

*به گفته ی اعضای خانواده ی این شهید بزرگوار ، ایشان در طول حیات کوتاه و بابرکت خویش ، خود عامل به این امور مهم بودند و بر آن اصرار داشتند.

1.داشتن برخورد عادی ، معمولی و "الهی " با دیگران.

2.پناه بردن به خدا از شر غفلت که همه ی بدبختی و گرفتاری بشر از غفلت بشر است.

3. توجه داشتن به کمین شیطان در دوستی ها ، در برخوردها و در کلیه ی امور ،برای دچار نشدن به شرک ، که بزرگترین گناه ، شرک است !

4. شکر خداوند متعال در همه حال و به خاطر هدایت شدن به دین خدا.

5.جلب رضایت خداوند متعال در طول عمر تا لحظه مرگ.

6. پیروی از رهبری امام خمینی(ره) و روحانیت اصیل و تلاش برای متصل شدن ِ انقلاب اسلامی به انقلاب حضرت مهدی(عج).

7. اخلاص داشتن در همه ی امور.

8. یادگیری قرآن و آموختن آن به دیگران طبق فرمایش حضرت رسول (ص).

9.متواضع بودن و نداشتن تکبر.

10. حساسیت نسبت به حق الناس.

11. دوری از غیبت و برحذر داشتن دیگران از این گناه بزرگ.

12.بردبار بودن و صبر داشتن.

13.تلاش برای نجات یافتن از دنیا با همه ی شعبه هایش .

14.دوری از خودکم بینی و خود بزرگ بینی که هر دو عیب است.

15.راضی بودن به رضای خدای متعال در همه حال.

16.تعدیل روحیه ی فردی و اجتماعی.

17.دوری از اعمال گناه آلود که تکرار آن باعث مریضی و بیماری (قلب و روح ) انسان می شود.

18. دوری  از اولین دستور نفسانی یعنی : شکم پرستی !

19. پرداختن به یکی از اولین دستورات الهی یعنی : جهاد .

20.تاکید بر حجاب.

21طی مراحل سخت توبه ( به طور مثال گرفتن روزه که عامل مهمی در خود سازی است!)

22.قرائت قرآن و زیارات و ادعیه به همراه ترچمه و تفسیر آن برای شناخت معرفتی آن.

23.تاکید بر انجام به موقع واجبات (نماز) و استمرار بر نماز شب و انجام مداوم مستحبات برای تعالی روح.

شهید عباس اسفندیاری در گوشه ای از دفترچه ی خود نوشته اند :

 نتیجه ی طغیان و سرکشی از دستورات ارباب، ولی، مولا، آقا و انیس و مونس ِما، " محرومیت از وصال و عشق به وصال " است.

 

          دایی جون ! دعام کن

 

شادی روح شهید عباس اسفندیاری و همه ی شهدایی که در آسمان شلمچه ستاره شدند صلوات

 

التماس دعا

بعونک یا شهید

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 17:9  توسط سرگردان شلمچه  |